مسعودرجوی-مجاهدين پاسخ تاريخي ايران و اسلام انقلابي به‌شيخ و شاه

 

خميني و مجاهدين

به‌رغم ترهات رژيم شاه كه مجاهدين را تروريست و ماركسيست‌ـ اسلامي مي‌خواند، مردم از مجاهدين به‌عنوان يك‌نيروي انقلابي مسلمان، آزاديخواه و ميهن‌پرست استقبال نموده و بالاترين اعتمادها را نثار كردند. آن‌قدر كه بسياري از روحانيون و تقريباً تمامي آخوندهاي خميني‌چي بعدي هژموني سياسي و ايدئولوژيكي مجاهدين را پذيرفتند. نوشته‌هاي مطهري را، كه از نظر سواد شمارهٌ‌يك همهٌ اينها بود، در آن روزگار ببينيد تا معلوم شود كه در فاصلهٌ سالهاي 50 تا 54 (يعني قبل‌از متلاشي شدن سازمان مجاهدين توسط خيانتكاران چپ‌نما) تا كجا تحت تأثير مجاهدين است. اغلب آخوندهايي كه اكنون سران رژيم هستند، آن موقع به‌هواداري سازمان افتخار مي‌كردند و در مساجد و محافل مختلف براي مجاهدين از مردم پول جمع مي‌كردند و «قسمتهايي» از آن را هم به‌خود مجاهدين مي‌دادند!

در پروندهٌ آخوندهاي دستگيرشده در آن سالها نيز به‌صراحت علت دستگيري و محاكمه، هواداري از مجاهدين ثبت شده است. رفسنجاني كه خودش پنهان نمي‌كند و هميشه در سابقه‌سازيهاي مبارزاتي براي خودش، هواداري از مجاهدين و به‌زندان افتادن را به‌رخ مي‌كشد. خامنه‌اي كه در مشهد روضه مي‌خواند و در تهران هم بعضاً در خانهٌ پدري برادرمان مهدي ابريشمچي روضه‌خواني مي‌كرد، كارش هيچ‌گاه به‌زندان نكشيد. خامنه‌اي هميشه در محافل مختلف به‌اين مباهات مي‌كرد كه محمد حنيف، بنيانگذار مجاهدين، در چند‌سفر به‌مشهد به خانهٌ او رفته و او را ديده است. واقعيت اين بود كه در سالهاي‌48 و 49 و اوايل سال‌50 همهٌ اينها از آثار مكتوب سازمان و ديدارها و نشستهايي كه با بنيانگذاران مجاهدين داشتند به‌غايت بهره مي‌بردند و آموزش مي‌گرفتند و به‌آن مباهي و مفتخر بودند. بهشتي افتخار مي‌كرد (و اين را در بهمن سال‌57 به‌خود من گفت) كه كتابي از‌سوي محمد حنيف برايش هديه و امضا شده بود. امثال خاتمي هم كه در آن روزگار اصلاً مطرح نبودند.

اما آخوندهاي سرشناس و سران نهضت آزادي كه بعضيشان در سال‌50 با مجاهدين دستگير شده و به‌زندان افتادند، در آن سالها حقيقتاً به‌گونه‌يي تمام‌عيار، هژموني مجاهدين را پذيرفته بودند. ارادت و التفات شخص مهندس بازرگان به‌مجاهدين هم چيز پوشيده‌يي نيست و بارها در مطبوعات رژيم نيز منعكس شده است.

همين رفسنجاني يك‌بار در سفر به سوريه به‌نمايندهٌ سازمان گفته بود نگران خميني نباشيد «بدون مجاهدين آب هم نمي‌تواند بخورد»!

آخوند كروبي، رئيس سابق مجلس رژيم و سر «مجمع روحانيون مبارز»، يعني جريان اصلي باند خاتمي، همين چند‌روز پيش نوشته است:

«…اگر امام تأثيرپذير بودند، آن روزي كه در نجف اشرف در حال غربت به‌سر مي‌بردند دوستان، ياران، و هواداران از داخل و خارج از كشور مي‌توانستند ايشان را تحت تأثير قرار دهند و از ايشان به‌نفع سازمان به‌اصطلاح مجاهدين (منافقين) يك‌سطر نوشته‌يي بگيرند. همهٌ گروهها و افراد انقلابي مسلمان و در رأس آنان ممتازترين چهره‌هاي روحاني از‌جمله آيت‌الله منتظري بسيج شدند كه امام را بر‌آن دارند كه به‌نفع سازمان مزبور يك‌كلمه بگويند يا يك‌سطر بنويسند. اما ايشان يك‌تنه در‌برابر همه ايستادند و به آن‌چه خود رسيده بودند عمل كردند» (جمهوري اسلامي، 27مرداد78).

وروديهٌ مجلس ششم

اظهارات كروبي نيازمند توضيح نيست. اما قبل‌از ذكر هرنكته‌يي اجازه بدهيد خاطرنشان كنم كه او همين‌طور في‌سبيل‌الله به‌صحراي لجن‌پراكني عليه مجاهدين گريز نزده است. بلكه اين آخوند ‌جاني و ديگر تركش‌خوردگان خط‌امامي، از‌قبيل سردژخيم حجاريان‌ـ كه مدتي است بي‌قافيه و با‌قافيه پاچهٌ مجاهدين را مي‌گيرد‌ـ دارند به‌اين‌وسيله و با زدن به‌مجاهدين به‌خيال خودشان وروديهٌ مجلس ششم و گذشتن از نظارت استصوابي را به‌ولي‌فقيه مي‌پردازند.

آخر در صحنهٌ سياست ايران و براي ديكتاتوري ولايت‌فقيه دو‌دهه است كه شاخص مجاهدين هستند و از معاونان وزارت اطلاعات گرفته تا مجامع آخوندي مختلف اين را به‌خوبي مي‌دانند كه در طرفين طيف سياست ايران، رژيم ولايت‌فقيه و همين مجاهدين و شوراي ملي مقاومت قرار دارند. يعني كه قطب‌بندي اصلي و اساسي بين اين‌دو‌نيروي متخاصم و آشتي‌ناپذير است. تجربهٌ دو‌دهه نيز ثابت كرد كه هيچ‌كس في‌سبيل‌الله به‌مجاهدين و شوراي ملي مقاومت نمي‌زند و بيهوده پاچهٌ ما را نمي‌گيرد. بلكه از سردژخيمان وزارت اطلاعات گرفته تا آخوندهاي خط‌امامي پيشين و شخص آخوند‌خاتمي و هم‌چنين از بريده‌مزدوران و محافل لم‌داده در خارج كشور، كه هنري جز لنگ‌و‌لگد زدن به‌مجاهدين ندارند، تا دارالتجاره‌ها و انصار حزب‌الله در داخل كشور، هدفشان چيزي جز تقرب به‌آستان ولايت نبوده و نيست. با اين تفاوت كه يكي مي‌خواهد وروديهٌ مجلس ششم را بپردازد، يكي مي‌خواهد از مقام ولايت امان‌نامه بگيرد. يكي مي‌خواهد كه رژيم ولايت‌فقيه از معاصي پيشين مبارزه‌جويانه‌اش صرفنظر كند و يكي هم درصدد تأمين حوايج مادي است. يعني جملگي مي‌خواهند يا از گزندي درامان بمانند يا بارژيم راه بازكنند يا سهميهٌ خود را به‌اين‌وسيله تضمين نمايند. به‌همين دليل سرنگوني رژيم براي اينها كابوس وحشتناكي است كه از تصور آن‌هم خواب از چشمشان ربوده مي‌شود. فكرش را بكنيد كه اگر، به‌رغم اينها، روزي رژيم ولايت‌فقيه سرنگون شود، تا‌كجا برايشان مايهٌ ننگ و رسوايي و خفت و خواري دنيوي و اخروي خواهد بود. به‌خصوص كه يقين دارند همهٌ اسناد و مدارك و صورت‌جلسات گفتگوها و روابط پنهاني آنها با ارگانهاي اطلاعاتي و امنيتي و سفارتها و مهره‌هاي رژيم برملا و منتشر خواهد گرديد.

اما نكتهٌ ديگر اين‌كه كروبي به‌عمد فراموش كرده است كه خميني در زمستان سال1350 سريعاً خود را همرنگ جماعت كرد و با صدور فتواي مشهور اختصاص دادن يك‌سوم سهم‌امام به‌جوانان مسلمان ميهن‌دوست كه در آن روزگار كساني جز مجاهدين نبودند، روي دست همهٌ همگنان خود بلند شد. بعدها هم خودش در سخنراني 4‌تير‌1359 گفت كه در نجف به‌مدت 24‌روز مستمع خاموش حرفهاي نمايندهٌ مجاهدين بوده و به‌پدر‌طالقاني طعنه زد كه توسط مجاهدين «اغفال» شده و «به‌من كاغذ نوشته بودند كه اينها انهم فتية» قضيهٌ «اصحاب كهف» هستند. آخر پدر‌طالقاني در اين‌ميانه كسي بود كه با خلوص و بزرگواري و با تمثيل قرآني دربارهٌ جوانمردان اصحاب كهف به‌خميني نوشته بود وظيفهٌ اوست تا به‌حمايت از مجاهدين برخيزد.

اما شگفتا همان خميني كه در‌برابر رژيم شاه «اذن جهاد» و مبارزهٌ مسلحانه نمي‌داد، وقتي به‌قدرت رسيد، به‌سادگي فتواي مباح بودن خون مجاهدين و كشتار مردم كردستان و قتل‌عام زندانيان ما را هم صادر كرد.

مجاهدين و اسلام انقلابي

 اما مجاهدين براي مبارزهٌ مسلحانه با رژيم شاه نيازمند اذن و فتواي كسي نبودند.‌علاوه‌بر اين‌كه هم قرآن و هم سنت پيامبر و ائمهٌ اطهار جايي براي اين چيزها باقي نمي‌گذاشت. حقيقت اين بود كه اگر نص آيات قرآن و روح رهاييبخش اسلام انقلابي و عمل سياسي و اجتماعي پيامبر اكرم و ائمهٌ اطهار را در 12‌نسل پياپي ملاك قرار بدهيم، آن‌وقت به‌سادگي و به‌روشني و با‌اطمينان و يقين مي‌توان گفت كه صدها و هزاران نظير خميني و ديگر آخوندهاي مدعي مي‌بايد در‌برابر اسلام و ادراك مجاهدين زانو بر زمين مي‌زدند. راستي اين محمد حنيف نبود كه پرهيز عمدي آخوندها و حوزه‌ها نسبت‌به نهج‌البلاغه و آموزشهاي حضرت علي را در‌هم شكست؟ راستي در آن ساليان مي‌شد حتي يك‌فرد و يك‌گروه مبارز و مسلمان و حتي يك‌ملاي نامدار را يافت كه كتاب امام‌حسين مجاهدين را از ابتدا تا انتها مرور ننموده و با‌شگفتي مجذوب آن نشده باشد؟ و آيا ساواك اولين چيزي كه در خانهٌ گروههاي مسلمان به‌دنبالش بود، همين كتاب نبود؟ آيا همهٌ اعضاي «شوراي انقلاب خميني» از بهشتي و موسوي‌اردبيلي گرفته تا عباس شيباني و عزت سحابي، قبل‌از اين‌كه در حاكميت قرار بگيرند به اين كتاب و ديگر آثار مجاهدين از‌قبيل «شناخت» و «تكامل» ‌و «راه انبيا» افتخار نمي‌كردند و با آنها در همه‌جا پز نمي‌دادند؟ آخر مگر قبل‌از مجاهدين اين جماعت از مبارزهٌ مكتبي و ايدئولوژيك و حتي از كلمات مكتب و انقلاب بويي برده بودند؟ آخر خميني و آخوندهاي امثال او كه از روز اول به‌لحاظ فكري در ارتجاع خلص و ادراكات فئودالي و مادون سرمايه‌داري از اسلام دست‌و‌پا مي‌زدند. اگر يادتان باشد در اواخر سال‌59 من در مصاحبه‌يي دربارهٌ خميني گفتم: «مخالفت آشكار سياسي و اقتصادي‌ـ اجتماعي و ايدئولوژيكي ايشان (يعني خميني) ‌با بخش اعظم موضعگيريها و نظريات سياسي‌ـ ايدئولوژيك مجاهدين از انحلال نظام شاهنشاهي ارتش و جايگزين كردن ارتش خلق گرفته تا مسائل مربوط به انتخابات و قضاييه و مليتها و قانون اساسي و تقسيم زمين و معيار مالكيت و آزاديها و عملكردهاي دادگاههاي انقلاب و دولت و سياست خارجي و مسكن و شوراها و قراردادها و روابط مختلف امپرياليستي و طاغوتي، و از شيخ‌فضل‌الله نوري و آيت‌الله كاشاني و دكتر مصدق گرفته تا مسائلي از‌قبيل تكامل و استثمار و ديالكتيك و مسائل جاري مانند نحوهٌ مبارزه با اعتياد، تا درگيريهاي خياباني و گروهي و انقلاب فرهنگي و بسياري شخصيتهاي مورد اعتماد ايشان و تصفيه‌هاي اداري و… ‌ديگر نياز به بيان ندارد و به خاطر همينها و امثال همينهاست كه مجاهدين را «بدتر از كافر» خواندند».

بگذريم، سقف انديشهٌ اسلامي در روزگار قبل‌از مجاهدين، بي‌گفتگو مهندس بازرگان بود، آن‌هم با فاصلهٌ كيفي نسبت‌به سايرين. اما بنيانگذاران مجاهدين از روز اول در‌برابر همين برداشت رفرميستي و بورژوايي از اسلام قد علم كردند و پنبهٌ همهٌ برداشتهاي رفرميستي و بهره‌كشانه از اسلام را از بنياد زدند. به‌كتاب امام‌حسين نگاه كنيد و ببينيد كه چگونه در 30‌سال پيش لدي‌الورود «اباطيلي» از‌قبيل «اسلام راه سوم» و «اسلام بين سرمايه‌داري و سوسياليسم» را مردود شناخته است. در‌ضمن مي‌توانيد همين امروز هم در جا‌به‌جاي حرفهاي امثال خاتمي و ديگر آخوندهايي كه مي‌خواهند در اين رژيم ژست روشنفكرانه بگيرند و جوانان را مخاطب قرار دهند، انواع و اقسام دله‌دزديها و تقليدهاي سخيف از كلمات و عبارات و فرهنگ مجاهدين را پيدا كنيد. با اين تفاوت كه في‌المثل وقتي در قضاياي قيام تهران به‌تحليل يك‌«جريان انحرافي» مي‌پردازد، به‌وضوح پيداست كه به‌قول رفسنجاني «لقمهٌ بزرگتر از دهانش» برداشته و چند‌جمله آن‌طرفتر لقمه را ناجويده «با شدت و جديت» در خدمت «مقام ولايت» قي مي‌كند و عذر تقصير مي‌طلبد!

گورستان رفرميسم

برگرديم به بحث خودمان. بازرگان وقتي كه توسط رژيم شاه محاكمه مي‌شد، در تيرماه سال42 در دادگاه گفت «ما آخرين سنگر دفاع از سلطنت مشروطه و قانون اساسي هستيم. بعد‌از اين اگر دادگاهي تشكيل شود، با جمعيتي سر‌و‌كار خواهد داشت كه واقعاً مخالف اين رژيم است». راست گفته بود. 15خرداد1342 به‌راستي گورستان رفرميسم و «دفاع از سلطنت مشروطه» و «مخالفت قانوني» با ديكتاتوري دست‌نشاندهٌ شاه بود.

يك‌حرف جالب ديگر بازرگان در دادگاه اين بود كه گفت «نسل حاضر كه ما مؤسسين نهضت آزادي ايران متعلق به آن مي‌باشيم، در حكم نسل لولا يا مفصل تاريخ ايران به‌شمار مي‌رود. واسطي هستيم مابين نسلهاي قديم ايران كه قرنها به‌يك‌منوال و افكار راكد و ساكت بوده‌اند و نسل آينده‌يي كه بايد انشاءالله استقرار و استقلال و عظمت پيدا كند».

اما اوج دادگاه مهندس بازرگان، به‌نظر من آن‌جا بود كه گفت «پس‌از واقعهٌ 16‌آذر‌1332 در دانشگاه تهران نامهٌ‌ اعتراضي نوشتيم و به‌قرارداد كنسرسيوم نفت هم اعتراض كرديم. رئيس وقت دانشگاه، دكتر علي‌اكبر سياسي، مرا خواست و خصوصي گفت نامه و اعتراض شما و ساير اساتيد چه‌فايده داشت؟ در جواب رئيس دانشگاه گفتم خوب مي‌دانستم كه نتيجهٌ عملي ندارد و جلو قرارداد كنسرسيوم را نخواهد گرفت.‌اما اين كار را كردم براي آن‌كه بعدها پسرم كه بزرگ شد نگويد پدرم مرد پفيوز و بي‌غيرتي بود. نسلهاي بعد ايران نيز وقتي به‌تاريخ گذشته نگاه مي‌كنند،‌مأيوس از نژاد و خون خود نباشند… ما اين‌كار را كرديم كه در آن روزگار،‌كه نمي‌دانم 10 سال ديگر، 100 سال ديگر، ايراني اميدي به خود داشته باشد و شايد حركتي بكند».

بارك‌الله به‌بازرگان سال‌32 و سال‌42. كاش طاقت روزگار خميني را هم مي‌داشت و به‌قول خودش به «حيات خفيف و خائنانه» در عهد خميني تن نمي‌داد و سنت نيك و شرافتمندانه بر‌جاي مي‌گذاشت. اما افسوس كه طاقت امتحان خميني را نداشت و در‌هم شكست. سال64 به‌پاريس آمد، صميمانه از او خواستم كه «راه طي‌ناشده» عمر رادركنارمقاومت سپري كند. اما افسوس…

به‌هرحال تجربهٌ 34‌ساله نشان داد كه مجاهدين پاسخگوي آن غيرت اميدبخش مورد‌نظر مهندس بازرگان بوده‌اند تا به‌قول او، ايراني از خون و نژادش مأيوس نشود.

از اين پيشتر، مصدق بزرگ در جادهٌ تاريخ ايران به‌چنين چيزي اميد بسته بود. «به‌كساني كه در راه آزادي و استقلال ايران عزيز از همه‌چيز خود مي‌گذرند» و «اهل سازش نيستند» و «يكدندگي به‌خرج مي‌دهند». مصدق در آخرين دفاعيات خود گفت «من به‌حس و عيان مي‌بينم كه اين نهال برومند در‌خلال تمام مشقتهايي كه امروز گريبان همه را گرفته، به‌ثمر رسيده و خواهد رسيد». «چه زنده باشم و چه نباشم، اميدوارم و بلكه يقين دارم كه اين آتش خاموش نخواهد شد».

پايان روزگار مبارزه مسالمت‌آميز و مخالفت قانوني

مصدق در پشت كتاب «الجزاير و مردان مجاهد» با اشاره به‌مبارزهٌ مسلحانهٌ مجاهدين الجزاير نوشت «ديگران هم اگر علاقه به‌وطن دارند بايد همين راه را بروند و آن را انتخاب نمايند».

حال اگر احزاب سنتي و رهبران آنها، بعد‌از كودتاي 28‌مرداد به‌خود مي‌آمدند و دل به‌مبارزهٌ مسالمت‌آميز و مخالفت قانوني خوش نمي‌كردند، اگر براي مبارزهٌ انقلابي راهگشايي مي‌كردند و به آن ميدان مي‌دادند، در سالهاي‌39 تا 41 نه‌فقط در‌برابر مانورهاي رژيم شاه مات و مبهوت نمي‌شدند، بلكه بهترين فرصتهاي داخلي و بين‌المللي را براي ارائهٌ يك آلترناتيو ملي و دموكراتيك در‌اختيار داشتند. هم‌چنان‌كه امروز هم اگر 30‌خرداد و مقاومت و ارتش و آلترناتيوي در كار نبود و اگر اين مقاومت و راه‌حل دموكراتيك‌ـ انقلابي در همهٌ سرفصلها، مانند آتش‌بس و روي‌كار آمدن رفسنجاني و خاتمي بر راه‌حل ارتجاعي و استعماري سبقت نمي‌گرفت و سنگين‌ترين بهاي خونين را در اين رابطه نمي‌پرداخت، ترديد نبايد كرد كه رژيم آخوندي نيز براي دهه‌هاي متمادي خود را تثبيت مي‌كرد. نه از شقه‌هاي سه‌گانه خبري بود و نه از زهر خوردن و لرزهٌ سرنگوني در قيام مردم تهران و نه از بور شدن آخوند خاتمي و اصحاب استحاله و حفظ نظام. راستي اگر مقاومتي در كار نبود به‌چه‌دليل مي‌بايد اين رژيم 44‌بار در مجمع عمومي و كميسيون حقوق‌بشر ملل متحد در انظار جهانيان محكوم و منفور شود؟

پس، در آن روزگار هم بعد از 28‌مرداد (مثل 30‌خرداد خودمان) ديگر عهد مبارزهٌ مسالمت‌آميز و مخالفت قانوني به‌سر آمده بود. اما متأسفانه به‌خاطر ضعف و خلأ رهبري 10‌سال ديگر لازم بود تا در خرداد42 رفرميسم سنتي به‌گور سپرده شود. از آن‌پس بود كه بنيانگذاران مجاهدين و چريكهاي فدايي به‌وظيفهٌ راهگشايانهٌ تاريخي خود قيام كردند.

 از سال42 تا سال‌55 و 56 همهٌ احزاب سنتي از صحنه محو شده و هيچ اثر جدي وجودي در داخل ايران نداشتند. مهندس بازرگان در خاطراتش تصريح مي‌كند كه رهبران جبههٌ ملي دوم كه از بهمن41 تا شهريور42 به مدت 6‌ـ‌7 ماه به‌زندان رفته و سپس آزاد شدند، از آن‌پس دست از فعاليت سياسي كشيدند و تا اوايل سال‌1356 در ابتداي حكومت كارتر و اعلام «فضاي باز سياسي» سياست «صبر و انتظار» را در پيش گرفتند و شوراي مركزي جبههٌ ملي نيز در اواخر سال‌45 به‌طور رسمي به‌انحلال جبهه رأي داد. 10‌سال قبل از اين، در سال‌1335 رؤساي جبهه، به‌رغم ادعاي پيروي از مكتب مصدق، «دكترين آيزنهاور» را كه كودتاي 28‌مرداد در زمان رياست جمهوري او انجام شد، پذيرفته و سياست آمريكا تحت عنوان غيراتمي كردن خاورميانه و دفاع از كشورهاي منطقه را براي تثبيت وضع موجود به‌نفع آمريكا با صدور اعلاميهٌ رسمي مورد تأييد قرار داده بودند.

نهضت آزادي البته با جبههٌ ملي بسيار متفاوت بود، اما در فاصلهٌ سالهاي‌42 تا 55 و 56 هيچ فعاليت جدي مبارزاتي و تشكيلاتي نداشت و افراد فعال آن هم عمدتاً هوادار مجاهدين شده بودند و هژموني سياسي و ايدئولوژيكي مجاهدين را قبول داشتند. هرچند بازرگان در خاطرات خود رندي نموده و وضعيت را بالكل وارونه جلوه داده و آن‌چنان برخورد كرده كه گوئيا در آن سالها، يك‌ساختار بالاستقلال سياسي و تشكيلاتي به‌نام نهضت آزادي فعاليت و حضور سياسي داشته، و همان ايرادي را كه به‌جبههٌ ملي گرفته به‌نهضت آزادي بخشوده است؛ اما با اين همه حرف اصلي را هم بيان كرده و مي‌گويد «در سال‌1343 همهٌ گروهها و دستجات مخالف رژيم با افكار و ايدئولوژيهاي گوناگون به يك‌نتيجهٌ واحد رسيده بودند كه تنها راه مبارزه با رژيم شاه مبارزهٌ مسلحانه است. بنده نيز ضمن دفاع در دادگاه نظامي اين نكته را به‌رئيس دادگاه خاطرنشان ساختم و گفتم: ما آخرين كساني هستيم كه از راه قانون اساسي به مبارزهٌ سياسي برخاسته‌ايم…»

اشاره‌يي به دفاعيات شهيد بنيانگذار، سعيد محسن

در اواخر سال50 وقتي بنيانگذاران مجاهدين را محاكمه مي‌كردند، سعيد محسن با يك تحليل مبسوط و مستدل و با مرور تاريخچهٌ مبارزات رهاييبخش مردم ايران از مشروطه به اين‌سو، به‌دفاع از ضرورت مبارزهٌ مسلحانهٌ انقلابي پرداخت و در پاسخ به‌دعاوي كارگزاران حكومت شاه ـ‌كه آنها هم مثل كارگزاران حكومت آخوندي، خودشان به هيچ‌قاعده و قانوني پايبند نبودند، ولي دم از قانون و قانونمداري مي‌زدند‌ـ فرياد كشيد: «قانون شما از‌نظر ما مطرود است… ملت ايران ملزم نيست از يك‌فكر ارتجاعي تبعيت نمايد. اين قوانين اصولاً معلول دوران ديكتاتوري است و براي ملت مورد قبول نمي‌باشد. نفس تكامل ايجاب مي‌كند كه هرچه پوسيده است دور انداخته شود. اگر سيستم شما مترقي است، چه‌ترسي از توطئه و تحريك مردم به‌قيام مسلحانه داريد؟ در محيطي كه حقوق مردم به‌حق پرداخته شود، مگر مردم ديوانه‌اند كه اسلحه به‌دست بگيرند… ما براي دفاع از جان و مال و ناموس مردم اسلحه به‌دست گرفته‌ايم. يك‌عده تحصيل‌كردهٌ روشنفكر، نه ساديسم دارند و نه دزد سرگردنه‌اند كه اسلحه به‌دست گيرند… شما ما را به‌جرم شرارت محاكمه مي‌كنيد! مگر تاريخ اولين‌بار است كه قضاوت مي‌نمايد؟ همهٌ ستمگران و غارتگران و تجاوزگران، نيروي خلق را همواره به‌شرارت متهم كرده‌اند. از قيام نوح و اسپارتاكوس تا قيام حسين‌ابن علي و جنبشهاي مترقي امروزي، هميشه مورد تهمت ستمگران بوده‌اند…»

سپس، پرسيد «آيا اسلحه داشتن براي ما كه هدفمان دفاع از حقوق مردم است، جرم است ولي شما كه اين همه سلاح نظامي و فانتوم و تانك ام‌ـ‌60 و چيفتن و مسلسل مي‌خريد…، مجرم نيستيد؟»

آن روز چيفتن در ايران غوغايي به‌پا كرده بود. كسي چه مي‌دانست كه خيلي از آن چيفتنها را امروز شما از دشمنان خلق خواهيد گرفت و به‌دست خلق و مجاهدين خلق خواهد افتاد! (كف‌زدن جمعيت).

مرزبندي بين دو‌اسلام

شهيد بزرگوارمان سعيد محسن، درحالي كه از كارنامهٌ خيانت‌بار رژيم شاه با ذكر آمار و ارقام دقيق پرده برمي‌داشت، مي‌گفت: «برخلاف سيستمهاي شما كه فرماندهانتان ثروتها و دستاوردهاي ملت را به‌يغما مي‌برند»، ما «مدلها و نمونه‌هاي تاريخيمان علي را مي‌بينيم» كه «از اين‌كه در اقصي نقطهٌ حكومتش فردي گرسنه بخوابد، آرام و قرار ندارد يا به‌دليل تجاوز به‌سراي يك‌زن ذمي كه تحت مسئوليت حكومت علي است، آن‌سان دگرگون مي‌شود كه براي خود مرگ را آرزو مي‌كند».

 اين سخنان و مواضع اعلام‌شدهٌ مجاهدين مانند باران بهاري بر دلهاي مردم ستمديده و جوانان و دانشجويان آگاه و آزاده مي‌نشست. زيرا مجاهدين بين اسلام انقلابي و مردمي، يعني اسلام پيامبر و حضرت علي، با اسلام ارتجاعي و تسليم‌طلب، و انواع اسلامهاي فئودالي، بورژوايي و خرده‌بورژوايي آلوده به‌زنگارهاي طبقاتي و مطامع آخوندهاي دين‌فروش و رياكار، مرزبندي كردند و اين، مهمترين پيام آرماني بنيانگذاران مجاهدين بود.

گسترش حمايت از مجاهدين در‌ميان اقشار مختلف مردم، دقيقاً به‌منزلهٌ گسترش مبارزه براي آزادي در جامعه‌يي بود كه شاه مي‌خواست در آن سكوت مرگباري را حاكم كند. اما مبارزهٌ مسلحانهٌ انقلابي جامعه را تكان داد. خيلي زود در دانشگاهها و بازارها و محافل مذهبي و مراكز كارگري و اقشار آگاهتر جامعه موج تكاپو و فعاليتهاي مبارزه‌جويانه بالا گرفت. شاه ناگزير شد كه شخصاً با «تروريستهاي ماركسيست‌اسلامي» ـ‌عنوان معادل التقاطي و منافق در روزگار خميني‌ـ به‌ميدان بيايد.

اما افسوس كه در سال‌1354 سازمان مجاهدين در اوج اعتلاي انقلابي و مردمي به‌عنوان تنها نيروي انقلابي كه پايگاه اجتماعي قابل توجهي با حمايت گستردهٌ مادي، به‌دست آورده بود؛ در يك‌مقطع در كام خيانت اپورتونيستهاي چپ‌نما متلاشي شد. راستي كه آنها چه‌خدمت بزرگي به‌شاه و شيخ كرده‌اند.

دزد انقلاب

يك‌سال بعد، در اواخر سال‌1355 كارتر با شعار «حقوق‌بشر» در آمريكا به رياست‌جمهوري رسيد.‌او از شاه دست‌نشانده كه كارنامهٌ ننگيني در اين زمينه داشت، فاصله گرفت.‌اما به‌محض اين‌كه شاه، تحت‌فشار كارتر، شلاق زدن و اعدام را ناگزير متوقف كرد، طلسم اختناق شروع به‌شكستن نمود و جرقه‌هاي خيزشها و قيام اجتماعي در همه‌جا پديدار شد.

در اين موقعيت انقلابي، كه سازمان پيشتاز آن را متلاشي كرده بودند و بنيانگذارانش را هم شاه اعدام كرده بود، دزد انقلاب، سارق بزرگ قرن، خميني، با تكيه به شبكهٌ آخوندي سر‌رسيد و حاصل قيام و انقلاب ضد‌سلطنتي مردم ايران را به‌جيب زد.

 به‌خاطر 50‌سال ديكتاتوري شاه و پدرش در ايران، احزاب سياسي واقعي حق فعاليت و روشنگري نداشتند. والا در‌صورت آگاهي مردم و روشن بودن صحنهٌ سياسي حتماً امكان دجالگري از امثال خميني سلب مي‌شد.

در‌نتيجه، ارتجاع در رأس رهبري انقلاب قرار گرفت. وقتي طلسم اختناق و ساواك شاه شكست و موج اعتراضات مردم بالا گرفت و به‌قيامهاي گستردهٌ مردمي منجر شد، او زير درخت سيب در پاريس، به‌همه لبخند مي‌زد، جملات گنگ، مبهم و دو‌پهلو مي‌گفت و سعي مي‌كرد به‌جاي حرف و برنامه و تعهد مشخص، با كلي‌گويي مسائل را برگزار كند. در پاسخ به سؤالات مختلف راجع‌به حاكميت، نقش روحانيون، مسألهٌ زنان، مسائل اقتصادي، آزاديهاي سياسي و…، يا به‌كلي جوابهاي سر‌بالا مي‌داد و مي‌گفت: «الان وقت اين حرفها نيست». «اينها اموري نيست كه بتوانم آن را براي شما تشريح كنم». يا كمي هم كه كوتاه مي‌آمد، تازه حرفش اين بود كه: «بايد مورد مطالعه قرار گيرد».

در‌هر‌حال جواب مشخص نمي‌داد. درمورد حق حاكميت ملت هم كه در‌اساس دروغ مي‌گفت. درمورد نقش آخوندها در ادارهٌ امور كشور مي‌گفت: «روحانيون مثل ساير طبقات نماينده خواهند داشت». درمورد شخص خودش هم مدعي بود كه وقتي انقلاب پيروز شود و شاه سقوط كند، به‌عنوان «طلبه‌» به‌قم خواهد رفت. اما همين كه به‌قدرت رسيد بناي انحصارطلبي را گذاشت و همه‌چيز را در دست آخوندهاي ارتجاعي دور‌و‌بر خودش قبضه كرد. مجلس مؤسسان را رد كرد و به‌جاي آن، خبرگان ارتجاع و قانون اساسي ولايت‌فقيه را تحميل كرد. بعد هم هيولاي ارتجاع در‌قالب حكومت آخوندي شروع به‌قلع و قمع دستاوردهاي انقلاب كرد تا استبداد خون‌آشام مذهبي را با سوء‌استفادهٌ رذيلانه از نام اسلام مستقر كند.

رويارويي تاريخي

به اين‌ترتيب پس‌از به‌قدرت رسيدن خميني، تازه رويارويي تاريخي مجاهدين با ارتجاع حاكم در مداري كيفاً گسترده‌تر و همه‌جانبه‌تر شروع شد. زيرا خميني به‌نحو دردناكي هم ميهن و مردم ما و هم آرمان و اعتقاد ما را هدف قرار داده بود و مجاهدين نيرويي بودند كه هم از موضع ميهني و انقلابي و هم از نقطه‌نظر آرماني و اعتقادي بايد به‌هماوردي با خميني پاسخ مي‌گفتند. والا فردا در‌برابر خدا و خلق پاسخي نداشتند.

اين يك رويارويي گريزناپذير و ضروري، اما به‌غايت نابرابر بود: در يك‌طرف خميني قرار داشت كه به‌عنوان يك‌مرجع شناخته‌شده از قوي‌ترين موقعيت و قدرت مذهبي برخوردار بود. علاوه براين، قدرت سياسي و مشروعيت يك‌انقلاب مردمي را هم غصب كرده و در چنگ داشت و سوار بر‌موج توهم و باور مردمي كه عكس او را در ماه مي‌ديدند، تنوره مي‌كشيد.

طي دو‌سال‌و‌نيم مبارزهٌ سياسي، خميني و رژيمش تمامي وسايل ارتباط‌جمعي سنتي و مدرن را در‌اختيار داشتند. به‌عنوان يك‌آخوند با همه فوت‌و‌فنهاي دجالگري و تبليغاتي هم آشنا بود. از ناجوانمردانه‌ترين حملات و نسبت دادن كثيف‌ترين اتهامات و ركيك‌ترين الفاظ به مجاهدين هم پروا نداشت.

اما مجاهدين به‌رغم همهٌ فشارها و حمله و هجومهاي خميني، ظرف يك‌سال پس‌از سقوط رژيم شاه، به‌جنبش سياسي و اجتماعي عظيمي در سراسر ايران تبديل شدند كه شعبه‌ها و دفاتر آنها در250‌شهر گسترده بود. ‌تيراژ نشريهٌ مجاهد در تاريخ روزنامه‌هاي ايران ركورد شكست و از مرز 600‌هزار نسخه گذشت.

حذف مجاهدين

در انتخابات رياست‌جمهوري در سال‌58 تمامي نيروهاي اپوزيسيون دموكراتيك و همهٌ مليتهاي ايراني و پيروان ساير اديان از كانديداي مجاهدين حمايت كردند. اين امر براي خميني قابل تحمل نبود. آن‌قدر كه، به‌رغم قول عدم دخالت در اين انتخابات، يك‌هفته قبل از انتخابات با يك‌فتواي مذهبي گفت كسي كه به ولايت‌فقيه رأي نداده نمي‌تواند كانديدا بشود و به‌اين‌ترتيب كانديداي مجاهدين را كنار زد. اين درحالي بود كه اولاً، خميني قول داده بود و به‌طور رسمي اعلام كرده بود كه شخص خودش در اين انتخابات دخالتي نمي‌كند. ثانياً، از ابتدا معلوم بود كه من هم مانند همهٌ مجاهدين به قانون اساسي ولايت‌فقيه رأي نداده‌ام و اين را به‌هنگام ثبت‌نام كتباً هم تصريح كرده بوديم.

يك يادآوري

يادم هست كه آن ايام همين موسوي‌خوئينيها از‌طرف خميني يك‌تنه كار شوراي نگهبان و رئيس صدا و سيما را مي‌كرد. رئيس خط‌اماميها و داستان گروگانگيري هم بود و آن خيمه‌شب‌بازي را در‌اساس براي كنار زدن رقباي ليبرال و هم‌چنين مات كردن نيروهاي انقلابي، به‌خصوص مجاهدين، به‌راه انداختند. اما حالا صد‌بار ليبرال‌تر از همانهايي كه به‌خاطر ملاقات با نمايندگان آمريكا در الجزاير، كنار زده شدند، دنبال آمريكاييها و دست به‌دامن آنهاست.

همين آدم كه حالا بعد‌از در‌گل فرو‌رفتن كشتي خط‌امام و بعد‌از اجراي حكم قتل‌عام زندانيان سياسي در سال‌67، خيلي قانونمدار شده و طرفدار جامعهٌ مدني از آب درآمده و به‌كارهايي مثل نظارت استصوابي ايراد مي‌گيرد؛ «در آن زمان يك‌تنه نظارت استصوابي مي‌كرد و در سخنراني خود در نمازجمعه در سال1359، مي‌گفت: «من با‌اجازهٌ ملت ايران، افرادي را كه صددرصد صلاحيت ندارند، حذف مي‌كنم».

به هرحال، تجربهٌ چند‌انتخابات به‌وضوح نشان داد كه خميني درمورد حذف كامل مجاهدين تصميم خود را گرفته است. او نگذاشت كه حتي يك‌مجاهد وارد مجلس شود. در‌حالي كه صرفنظر از همهٌ تقلبات، خود رژيم اعلام كرد كه در انتخابات مجلس، مجاهدين بعد‌از حزب جمهوري اسلامي (كه در‌واقع حزب دست‌ساز خود خميني بود) قرار دارند.

خميني بدون هيچ‌پروايي بنيانگذاران ما را به‌دزدي و اين‌كه مي‌خواهيم «آمريكا مقدرات كشور را به‌دست بگيرد»، متهم كرد.

رژيم خميني و آزمايش مسالمت

خوب است قسمتهايي از عين حرف خميني را كه امسال در پيام 22‌بهمن هم نقل كردم، گوش كنيد. يادآوريش مفيد است: «مي‌بينيم كه يك‌بساطي در امجديه پيش مي‌آيد، يك غائله درست مي‌شود و مع‌الاسف جوانهاي ما مطلع نيستند كه اينها چه دارند مي‌كنند، اين اشخاص چه دارند مي‌كنند و بعضي از اشخاصي كه با من هم مربوط هستند اينها هم ملتفت نيستند كه مسائل عمقش چيست. خيال مي‌كنند كه مسألهٌ چماقدار است و تظاهركننده. ‌مسأله اين است؟ نه مسأله اين نيست. اين يك‌ظاهري است براي آشوب درست كردن. مسأله عمق دارد. ‌مسألهٌ آمريكاست، مسأله اين است كه بايد آمريكا بيايد اين‌جا و مقدرات كشور ما را به‌دست بگيرد، نه مسأله اين است كه يكي مي‌خواهد تظاهر كند يكي مي‌خواهد ضدتظاهر، اينها مسأله نيست…»

خميني در جاي ديگر صحبتش گفت: «خودشان غائله درست مي‌كنند و فرياد مي‌زنند، خودشان ديگران را كتك مي‌زنند، باز خودشان فرياد مي‌كنند… ممكن است من هي بگويم اسلام و هي بگويم فداي اسلام و فداي خلق و هي بگويم مجاهد اسلام و مجاهد خلق. ‌اين حرفها را بزنم، لاكن وقتي به اعمال من شما ملاحظه كنيد، ببينيد كه از اول، من مخالفت كردم…»

«توانستند كه جوانهاي پاك و صاف و صحيح ما را گول بزنند با تبليغاتي كه بلدند و خوب هم بلدند. ‌بايد توجه داشته باشد اين ملت كه گول نخورد از اينهايي كه براي اسلام دارند سينه مي‌زنند، ببيند اعمالشان چيست، ببيند اينهايي كه مي‌گويند اسلام، آيا در عمل هم اين‌طوري هستند يا سنگربندهايي هستند كه با اسم اسلامي مي‌خواهند از بين ببرند اسلام را و لََعّلَ دزدهاي سرگردنه هم اسم اسلام روي خودشان مي‌گذارند لاكن دزدي مي‌كنند…»

«…اگر يك دزدي را يك‌جايي كشتند و از طايفهٌ شما بود، آن‌وقت شما مي‌شويد انقلابي؟!» «اينها گول مي‌زنند، همه را گول مي‌زنند…» «اينها با خود قرآن، با خود نهج‌البلاغه مي‌خواهند ما را از بين ببرند…

آخرين راه

كلمات خميني به‌روشني نشان مي‌دهد كه او به‌رغم قرار داشتن در اوج قدرت و به‌رغم توسل به كثيف‌ترين روشهاي آخوندي‌ـ ساواكي و چماقداري و حمله به اجتماعات مجاهدين، نتوانسته بود در‌مقابله با ما طرفي ببندد و به‌همين خاطر تصميم گرفت كه ميز مسالمت را به‌هم بريزد. واضح بود كه در مسالمت و در زندگي مسالمت‌آميز سياسي و عاري از اختناق، كه مجاهدين بسيار خواهان آن بودند، خميني و رژيمش بازنده بودند و قطعاً مردم و مجاهدين برنده مي‌شدند.

بعد از موج حمله و هجومها و فشارهاي سياسي و تبليغاتي و عربده‌كشيهاي چماقداران و بالا گرفتن زد‌و‌خوردها در تظاهرات خياباني، سرانجام به‌خميني پيشنهاد كرديم كه به‌شرط اين‌كه حداقل حقوق و آزاديهاي مردم ايران مراعات شود، حاضريم براي گرفتن هربهانه‌يي از رژيم، سلاحهايمان را كه البته هيچ‌گاه به‌كار نگرفته بوديم، به‌او تحويل بدهيم. ولي خميني هيچ‌گاه اين را نپذيرفت و به‌جاي آن، به‌سركوب و سركوب بيشتر دست زد و سرانجام پاسداران به‌دستور مستقيم خميني كه از راديو و تلويزيون اعلام شد، تظاهرات مسالمت‌آميز نيم‌ميليون‌نفري مردم تهران را در30خرداد‌1360 به‌گلوله بستند و از فرداي آن روز، اعدامهاي جمعي را شروع كردند.

مجاهدين تا قبل از شروع مقاومت مسلحانه، بيش‌از 4هزار زنداني سياسي شكنجه‌شده و بيش‌از 50‌شهيد داشتند…

نوبر خاتمي

غرض از اين يادآوريها اين است كه روشن باشد چه‌راهي با رژيم آخوندي طي شده و چگونه اين رژيم قرون وسطايي نشان داده كه ظرفيت مسالمت و مدارا ندارد. اين رژيم اگر تن به‌زندگي مسالمت‌آميز سياسي بدهد، مانند برف در آفتاب تابستان ذوب و محو مي‌شود.

دوسال پيش كه آخوند‌خاتمي براي خارج كردن رژيم از بن‌بست و براي حفظ موجوديت نظام دربرابر مقاومت، از جلد «خط‌امامي» خود خارج شده و با‌لباس اعتدال و ميانه‌روي، از «جامعهٌ مدني» و «آزادي احزاب» و «تنش‌زدايي» در مناسبات بين‌المللي دم مي‌زد، از همان‌روز اول (3خرداد76) حرف ما اين بود كه اگر «رئيس‌جمهور جديد ارتجاع» مي‌تواند «ولو به‌اندازهٌ يك‌قطره، آزادي و قانون و حقوق‌بشر در رژيم ولايت وارد نمايد و از اعدام و شكنجه و زندان و قلم شكستن و لب‌دوختن و دست بريدن و چشم از حدقه درآوردن فقط يك‌قدم عقب بنشيند، تا ببيند مردم چه به‌روز «نظام مقدس جمهوري اسلامي» مي‌آورند».

دو‌دستگاه نظري

از آن زمان دو‌دستگاه نظري و سياسي به‌كلي متضاد و آشتي‌ناپذير در‌برابر هم وجود داشت: يك‌دستگاه از «حماسهٌ دوم‌خرداد» و 20ميليون رأي براي خاتمي يعني مشروعيت رژيم آخوندي و اصلاح‌پذيري آن شروع مي‌كرد و به‌بيعت با خاتمي و رابطه با رژيم و دفاع از آن روي مي‌آورد. در اين دستگاه، مقاومت در‌برابر رژيم آخوندي «تروريسم» و «خشونت» است و مقاومت و مجاهدين با باندهاي فاشيستي داخل رژيم شبيه‌سازي مي‌شدند.

با همين مارك خشونت و تروريسم قيام دانشجويان و مردم تهران را سركوب كردند. سرمنشأ اين شبيه‌سازيها سردژخيمان و معاونان سابق وزارت اطلاعات آخوندي و مشاوران كنوني خاتمي بودند كه در‌اثر كثرت آدمكشي و شكنجه «مردم‌سالار» هم شده‌اند!

اما دستگاه نظري و تحليلي ديگر، از شقهٌ بالايي رژيم‌در‌اثر غليان توده‌هاي مردم و ضربات سياسي و نظامي مقاومت آغاز مي‌كرد و مي‌گفت تحميل شدن اين شقه به‌رژيمي كه ظرفيت اصلاح و استحاله ندارد، عملكرد جام‌زهر دارد. در اين دستگاه، بحران دروني رژيم و شكافها و گسستگيهاي آن مبين دوران پاياني رژيم خميني است و به‌هيچ‌وجه نمي‌توان آنها را به‌حساب آزادي و فضاي باز سياسي گذاشت.

اين كه پاسدار سرتيپها و دژخيمان وزارت اطلاعات بشوند روزنامه‌چي و هنوز حساب آدمكشيها و شكنجه‌ها و سركوب مردم را پس نداده، براي مجاهدين لغز «مردم‌سالاري» بخوانند، اينها را نمي‌توان به‌حساب فضاي باز سياسي گذاشت! آن‌هم در‌حالي‌كه حتي «موافقين غيرحاكم» مثل ابراهيم يزدي صدايشان درآمده كه آقا دوسال گذشته ولي هنوز به هيچ‌حزبي كه جزء باندهاي حكومتي نباشد، اجازهٌ فعاليت نداده‌اند!

بگذريم، ترديدي نيست كه از اين دو‌ديدگاه متخاصم و آشتي‌ناپذير، يكي وطن‌‌پرستانه و آزاديخواهانه، و ديگري خائنانه و ارتجاعي بود.

يكي مي‌گفت مردم ايران از خودشان مقاومت و حرفي در‌برابر اين رژيم ندارند و مسألهٌ ايران اساساً بين اين آخوند و آن آخوند تعيين تكليف مي‌شود. مردم هم بايد به يكي از آنها بالاخره تن بدهند و دنبال مقاومت رفتن بيهوده است.

دستگاه ديگر مي‌گفت خير، مردم ايران دمي از مقاومت بازنايستاده‌اند و با نثار يكصد‌و‌بيست‌هزار شهيد، داراي يك‌راه‌حل و آلترناتيو مردمي و انقلابي هستند. حرفش اين بود كه تمام باندها و دسته‌هاي اين رژيم بايد گورشان را گم كنند. اينها ننگ تاريخ ايران هستند و به‌خاطر سلطهٌ ديرپاي ديكتاتوري و توطئه‌هاي ارتجاعي و استعماري و خيانتهاي داخلي به‌مردم و انقلاب ايران تحميل شده‌اند.

خوشبختانه در تجربه، اين دو‌دستگاه در بوتهٌ آزمايش امتحان پس دادند و همه هم در جريان قيام مردم تهران نتيجه را به‌چشم ديدند.

پس‌از گذشت بيش‌از دو‌سال، اكنون آن سر‌و‌صداهاي كركننده فرو‌نشسته و به‌جاي آن، ضجه‌هاي مهرهٌ كمر‌شكسته‌ به‌گوش مي‌رسد كه دربرابر ولي‌فقيه زانو زده و با رد «اين توهم كه ميان سران نظام اختلاف وجود دارد» فرياد مي‌زند: «دولت و رئيس‌جمهوري هماهنگي كامل با رهبري معظم دارند و اجراكنندهٌ نظرات ايشانند» و مصر است كه «همه‌جا و در هر‌حال، دفاع از امنيت ملي و حركت در مسيري كه مورد نظر رهبري بزرگوار ماست».

شياد ورشكسته

راستي آن لباس «اصلاح‌طلبي و ميانه‌روي» چه شد؟

جواب را خود خاتمي در يك «صراحت تحميلي» در‌جريان قيام چنين مي‌دهد:

«شورشي كه شد نه‌تنها يك‌عمل ضد‌امنيتي و ضد‌آرامش و يك‌عمل اغتشاش‌آميز بود، يك‌اعلام جنگ با رئيس‌جمهور و با شعارهاي رئيس‌جمهور هم بود».

كمرشكن شدن پروژهٌ خاتمي

اين حرفش كاملاً درست است. دو‌سال بعد از دعاوي كذايي درمورد آراي 20ميليوني و30 ميليوني، حالا خودش مي‌گويد كه مردم با قيام خودشان به‌او اعلام جنگ داده‌اند. بعد هم در خدمت ولايت و جلوتر از ولي‌فقيه، دستور سركوب قيام مردم را داد و به اين ترتيب «پروژهٌ خاتمي» و هياهوي ارتجاعي و استعماري مربوطه به‌لحاظ سياسي مفتضح و كمرشكن شد.

اين فقط حرف ما نبود. ناظران و رسانه‌هاي جهان هم پس‌از تجربهٌ قيام دانشجويان و مردم تهران گواهي دادند كه بادكنك تبليغات ارتجاعي و استعماري حول آخوند خاتمي تركيده و رژيم در وضعيتي متزلزل و در مرحلهٌ سرنگوني قرار دارد:

يكي نوشت: خاتمي فريبكاري است كه تلاش مي‌كند يك‌سيستم غيرقابل تغيير را نجات دهد.

ديگري گفت: چرخش رئيس‌جمهور كه او را اصلاح‌طلب و ميانه‌رو مي‌خواندند به‌سوي تندروها و فاش ساختن اين نكته كه رهبر و رئيس‌جمهور همراه هستند، نه‌تنها رسانه‌ها، كه مسئولان فرانسوي را نسبت‌به آقاي خاتمي مأيوس و دلسرد كرده است.

ديگري نوشت: رژيم با تمام جناحهايش، اعم از محافظه‌كار يا ميانه‌رو، بي‌ثبات شده است. شورش دانشجويان رژيم را به‌لرزه درآورده و آثار و عواقبي خواهد داشت.

يكي هم گفت: در تهران ما عملاً شاهد «خودكشي سياسي» خاتمي هستيم.

يكي ديگر هم نوشت: اكنون به‌اثبات رسيده است كه خاتمي آن ميانه‌رويي كه آمريكا، اروپا و اعراب رويش سرمايه‌گذاري كرده بودند، نيست.

بسياري هم، مواضع و ارزيابيهاي مقاومت ايران را خاطرنشان كردند كه برخلاف تمام طرفهاي داخلي و خارجي، پيوسته تأكيد مي‌كرد: خاتمي به‌عنوان دست‌پرورده و شاگرد بهشتي… ‌نه مي‌خواهد و نه مي‌تواند به‌رفرم سياسي دست بزند. هدف واقعي اين باند چيزي جز طولاني‌تر كردن عمر اين رژيم پيرامون «عمود خيمهٌ نظام» نيست.

نه تصادفي، نه خود‌به‌خودي

كمرشكن شدن اين توطئهٌ ارتجاعي و استعماري ظرف دو‌سال گذشته، نه خود‌به‌خودي بود و نه تصادفي. اگر مقاومتي در كار نبود؛ اگر مجاهدين و ارتش آزاديخش ملي پابرجا و استوار نمي‌ايستادند؛ اگر رگبار ضربات نظامي و سياسي مقاومت در كار نبود؛ اگر بيانيهٌ ملي ايرانيان مرز سرخ بين اردوي رژيم و جبههٌ مردم و مقاومت را به‌روشني ترسيم نمي‌كرد؛ اگر حاميان مقاومت در خارج كشور از وزيران دولت خاتمي در همه‌جا با تخم‌مرغهاي گنديده استقبال نمي‌كردند؛ اگر آن تظاهرات شكوهمند در سياسي‌ترين مسابقهٌ قرن در استاديوم ليون نمي‌بود و بند‌و‌بستهاي رژيم با خروش دهها‌هزار ايراني در‌هم نمي‌شكست؛ اگر سفر آخوند‌خاتمي به‌نيويورك و ايتاليا با‌تظاهرات شكوهمند هموطنانمان، با شكست مواجه نمي‌شد و اگر تظاهرات دانشجويان و قيام مردم تهران سمت‌و‌سوي قهرآميز نمي‌گرفت؛ امروز با چنين نتيجه و ثمره‌يي مواجه نبوديم.

بي‌سبب نيست كه خاتمي عليه مجاهدين افسار پاره كرده و ضربات آنها را «‌توفاني‌ترين و سهمگين‌ترين موج تروريسم» در «اين 20سال» و «توفان و جريان توفاني تخريب افكار عمومي جهان نسبت‌به» حكومت آخوندي توصيف مي‌كند و مي‌گويد: «در‌ظرف اين دو‌سال با ايجاد انفجارها و با ترورها خواستند ايجاد بي‌ثباتي كنند كه آخرين آن شهادت قهرمان اسلامي و ملي شهيد سپهبد صيادشيرازي بود».

راستي كه ‌قيام دانشجويان و مردم تهران با شعارهاي مرگ براستبداد و حكومت آخوندي بركنار، پيروزي آشكار همين مقاومت است. چرا كه خواست مقاومت و راه‌حل دموكراتيك‌ـ انقلابي را بازتاب كرد، ناقوس مرگ و سرنگوني رژيم را در سراسر جهان به‌صدا درآورد و بر همهٌ افسانه‌هاي ارتجاعي و استعماري كه مدعي ثبات سياسي و پايگاه اجتماعي رژيم و مبلغ محبوبيت آخوند خاتمي هستند، خط بطلان كشيد.

مي‌خواهم بگويم كه جشن امروز شما نه‌فقط جشن سالروز تأسيس سازمان و نه‌فقط جشن انتخاب مسئول اول مجاهدين، بلكه در بحبوحهٌ آمادگي و كارهاي آماده‌باش ارتش آزادي، جشن قيام مردم تهران و مردم به‌پاخاستهٌ سراسر وطنمان هم هست (كف‌زدن و شعارهاي ممتد وكوبندهٌ جمعيت).

و حالا خطاب به‌انبوه جوانان مجاهد و مبارز و دانشجويان و مردم آزاده‌يي كه در‌جريان قيام ستايش‌انگيز تيرماه، در نخستين فرصت، همهٌ مظاهر حاكميت آخوندي را كه در دسترس خود يافتند، در‌هم كوبيدند و به‌آتش كشيدند؛ و خطاب به‌جوانان به‌پاخاسته‌يي كه چهره‌هايشان را پوشانده و با در‌دست داشتن كوكتل مولوتف، براي مصون ماندن از گازهاي اشك‌آور پاسداران، به‌دور آتش حلقه زده بودند؛ از قلب آتشكدهٌ آزادي و ارتش آزادي، درود مي‌فرستيم و مي‌گوييم در هركجا كه هستيد؛ در تهران؛ در تبريز؛ در رشت؛ در شيراز؛‌ در اروميه و در همه‌جاي ايران، صداي گامهاي استوار و صداي تانكهاي ارتش آزاديبخش را بشنويد. ارتش آزاديبخش از آن شما، مال شما و جاي شماست و شما خود جوشيده از خون شهيدان مقاومت مسلحانهٌ انقلابي و ارتش آزادي هستيد! (غريو شعارها و كف‌زدن جمعيت).

پس، آهاي پسرها و دخترها و جوانهاي تهران و تبريز و ديگر شهرهاي ايران! ارتش آزادي به‌عهدش با شما به‌هر‌قيمت وفا خواهد كرد و مهر تابان ايران‌زمين براي آزادي و حاكميت مردم را، ولو با چنگ و ناخن و دندان، به‌نزد شما خواهد آورد! (كف‌زدن جمعيت با شعارهاي مريم مهر‌تابان، مي‌بريمش به‌تهران).

آهاي بچه‌هاي تهران و تبريز و رشت و مازندران و بندرعباس و مشهد و زاهدان و كرمان و اصفهان و سراسر ايران! خيزشها و قيامهاي شما راهگشاي حركت و تضمين پيروزي محتوم ارتش آزاديبخش ملي است! (كف‌زدن جمعيت).

آهاي بچه‌ها! اين‌بار اما، تا آن‌جايي كه مي‌توانيد مسلح بشويد و مسلحانه با دشمن خدا و خلق برخورد كنيد! (كف‌زدن و ابراز احساسات جمعيت).

ولي بچه‌ها! در تاكتيك به‌دشمن كم‌بها ندهيد. به‌كيد و مكر و غيظ حيواني دشمن عليه خودتان كم‌بها ندهيد، و اگر تحت پيگرد و تعقيب هستيد، از آن‌جايي كه دشمن از شما نخواهد گذشت، معطل نكنيد و هرچه زودتر از هر‌طريق كه مي‌توانيد، به‌سوي قرارگاههاي ارتش آزاديبخش‌ملي ايران در سراسر منطقهٌ مرزي بشتابيد (كف‌زدن جمعيت).

خوب، اين هم از قيام تهران و به‌قول خود خاتمي اعلام جنگ مردم به اين آخوند شياد و جوابشان به‌رأي‌سازيها و رقم‌سازيهاي نجومي و دعاوي مربوط به‌ثبات رژيم آخوندي!

راستي كه سطر‌به‌سطر قطعنامهٌ اجلاس اخير شوراي ملي مقاومت ايران در اين‌زمينه مانند روز روشن شده و به‌اثبات رسيده است. خوشا اين مقاومت كه در بغرنج‌ترين شرايطي كه همهٌ مدعيان مقهور آن شده بودند، تنها طرفي بود كه بر سرنگوني رژيم آخوندي و بطلان مانورهاي آخوند خاتمي پاي مي‌فشرد. خاتمي‌چيها در نوشتجات خود تصريح نمودند «مردم ايران به‌خوبي مي‌دانند در حال حاضر فقط» همين مقاومت «در ايران به‌آشوب دلبسته‌اند» و اين‌كه «به‌دو‌دليل با نفوذ در صفوف دانشجويان بر راديكاليزه شدن وضع پاي مي‌فشردند. يا با خياباني شدن تظاهرات و پيوست مردم به‌زعم آنها به تظاهرات، اعتراضات عموميت يافته و پايه‌هاي نظام متزلزل شده و زمينه براي گسترش فعاليت آنها فراهم مي‌شود، يا تظاهرات خياباني و خشونت‌آميز سركوب مي‌شود و منجر به‌توقف روند اصلاحات مي‌گردد كه در آينده‌يي نه‌چندان دور نظام را به‌بن‌بست مي‌كشاند».

نتايج قيام تهران

اگر يادتان باشد، خاتمي و باند مربوطه، ابتدا براي بهره‌برداري از تظاهرات دانشجويان و موج‌سواري از آن، خود را همسوي با آنان نشان مي‌دادند، ولي همين كه با گسترش تظاهرات و قيام مردم و لـرزهٌ سرنگوني در رژيم مواجه شدند، طينت خود را برملا كردند و در سركوب قيام مردم پيشقدم شدند. خاتمي جلوتر ازخامنه‌اي سه‌شنبه‌شب در تلويزيون گفت كه «با شدت و جديت» قيام را سركوب خواهد كرد. به اين ترتيب او با شعارهاي مرگ‌بر خاتمي خائن مواجه شد و نه‌تنها از فرصت‌طلبيش نتيجه‌يي نگرفت، بلكه بازندهٌ اصلي اين جريان شد. هم مورد نفرت مردم و دانشجويان قرار گرفت و هم در‌برابر خامنه‌اي به‌شدت قافيه را باخت. يعني اگر خامنه‌اي را به‌خاطر لرزهٌ سرنگوني بر رژيم ولايت فقيه يكبار بازنده محسوب كنيم، باخت خاتمي مضاعف و دوباره است. پس تا اين‌جا منهاي‌يك(-1) به‌اضافهٌ منهاي‌دو(-2) مي‌شود منهاي‌سه(-3) كه معني آن در تعادل قواي كلي بين رژيم از يك‌طرف و مردم و مقاومت عادلانهٌ مردم ايران از طرف ديگر، مي‌شود به‌اضافهٌ‌سه‌(+3) به‌سود مردم و مقاومت.

درست به‌همين دليل است كه حتي مدافعان سرسخت استحاله و حفظ رژيم در سطح جهان به‌زبان اشهد خود يا با‌ابراز نگراني يا با آه‌و‌افسوس يا با عقده‌گشايي عليه مجاهدين و مقاومت، گواهي مي‌دهند كه رژيم در‌معرض سرنگوني است. چيزي كه بعد‌از خاتمي به آن اصلاً‌ نزديك نمي‌شدند.

پس مهمترين نتيجهٌ قيام تهران همانا مهر شدن مرحلهٌ سرنگوني است كه در قطعنامهٌ شوراي ملي مقاومت از‌قبل اعلام شده بود.

ترس از آينده

يك نمايندهٌ مجلس رژيم گفته است: «بحران بزرگتري در پيش است كه اگر جناحها با‌همدلي و وحدت آن‌را بررسي نكنند، مشكلات جبران‌ناپذيري در آينده خواهيم داشت».

رئيس بيدادگاه ضد‌انقلابي رژيم در تبريز هم از تشكيل «بيش‌از 062‌فقره پرونده» براي «اشرار، منافقين، هواداران گروهكهاي غيرقانوني و افراد بيكار» به‌عنوان «آشوب‌طلبان حادثهٌ‌ دانشگاه تبريز» سخن به‌ميان مي‌آورد و مي‌گويد «سران هدايتگر جريان آشوب قبلاً گفته بودند كه‌ بايد كاري كنيم تا اعتراضات به‌قضاياي مشابه‌ 92‌بهمن سال‌65 تبريز تبديل شود».

خاتمي‌چيها در تحليلي نوشته‌اند: «اكثر كساني كه در حوادث اخير آتش‌بيار معركه بودند، جوانان حول‌و‌حوش 20ساله بودند كه بدون اغراق مي‌توان گفت گوشت و پوست و استخوان آنان در نظام بعد‌از انقلاب شكل گرفته و انديشهٌ آنان نيز تقريباً طي دورهٌ‌1368 به‌بعد قوام يافته است…» سپس با تأكيد بر وجود خطر «جانشين و جايگزيني براي حكومت»، هشدار مي‌دهند: «افرادي كه مستعد مشاركت در چنين بلواهايي هستند، اكنون نيز در جامعه حضور دارند و اگر نمي‌توانند بلوا و آشوب به‌پا كنند، مطمئن باشيم كه بلوا و آشوب خود را در خانه، مدرسه، محل كار و حتي خيابان به‌نحو ديگري به‌پا مي‌كنند. در‌واقع سركوب آن واقعه، به‌منزلهٌ پوشاندن حرارت با خاكستر است و نه چيز ديگر…»

در آن‌جا آتشي است زير‌خاكستر، در اين‌جا آتشي است شعله ور و بدون خاكستر. سرانجام آتش زير‌خاكستر به آتش شعله‌ور تبديل خواهد شد (كف‌زدن جمعيت).

 جناحهاي متخاصم رژيم به‌شدت از شعله كشيدن آتش زير‌خاكستر و از خطر جايگزيني حكومت تا چه‌اندازه بيمناكند و به‌يكديگر هشدار و اخطار مي‌دهند.

آخوند خاتمي خودش هم اين روزها امنيت مي‌خورد و امنيت مي‌پوشد و امنيت خواب مي‌بيند! مي‌گويد كه «با امنيت نبايد شوخي كرد». «امنيت بسيار مهم است». «امنيت به‌هر‌قيمتي بايد حفظ شود».

از نيروهاي نظامي و انتظامي و بسيج درخواست امنيت مي‌كند و مي‌گويد كه «بايد همواره آمادهٌ دفاع از امنيت» باشند والا «ممكن است مسائل كوچك به‌تهديدهاي جدي براي نظام تبديل شوند».

اعتراف باند خاتمي

از طرف ديگر، باند خاتمي به‌شكست مانورهاي فرصت‌طلبانه‌اش اعتراف كرده و اختلاف و درگيري در درون خودشان هم بالا گرفته است.

روزنامهٌ نشاط مورخ 21مرداد78 مي‌نويسد: ‌«…پس‌از وقوع فاجعهٌ 18تير و انگيخته شدن دانشجويان، دفتر تحكيم وحدت كه شاخهٌ دانشجويي اصلاح‌طلبان به‌شمار مي‌آيد، كوشيد كه رهبري حركت را به‌دست بگيرد و در اين راه مرداني از دولت خاتمي هم به‌كمك آنان آمدند. تاج‌زاده بارها در جمع دانشجويان حضور يافت و لاري به‌دانشگاه آمد و همزمان رسانه‌هاي دوم‌خردادي تلاش كردند تا عمق فاجعه را در‌معرض ديد افكار عمومي قرار دهند. ولي نتيجه‌يي كه حاصل شد آن بود كه دفتر تحكيم وحدت نتوانست رهبري حركت را به‌دست بگيرد و مردان رئيس‌جمهوري با نارضايتي دانشجويان از عملكرد دولت مواجه شدند و رسانه‌هاي دوم‌خرداد به‌زودي دريافتند كه هدايت افكار عمومي به‌صورت يكجانبه و دلخواه، در شرايطي كه وعده‌هاي زيادي محقق نشده و پتانسيل نارضايتي به‌ويژه در‌ميان نسل جوان به‌مرز خطرناكي رسيده است، كاري است غيرممكن».

باند تحكيم وحدت را هم كه خودشان مي‌گويند دار‌و‌دسته‌يي است كه «در هماهنگي با اطلاعات و رياست‌جمهوري و وزارت كشور عمل مي‌كند».

ارزيابي موقعيت كلي رژيم

از ترس تكرار قيام تهران و به‌قول خودشان «اغتشاش شمارهٌ‌2» و از‌دست رفتن كنترل اوضاع، اين‌روزها هر‌دو‌جناح عمامه‌هاي خود را چسبيده‌اند كه باد آنها را نبرد. خيلي هم دست‌به‌عصا و محتاط حركت مي‌كنند و به‌نحو غليظي نمايش وحدت مي‌دهند. البته تا بخواهيد عليه مجاهدين و مقاومت ايران افسار پاره مي‌كنند و خيلي واضح مي‌گويند كه سرنگوني فقط خواست اينهاست. تازگي چندين گزارش از قول برخي خارجيان مقيم تهران خواندم كه مي‌گفتند وضعيت رژيم بسيار لرزان است و از تكرار وقايع خيلي هراس دارد. مستمراً دست به‌اقدامات بازدارنده مي‌زنند و شگفتي در اين است كه «نسبت‌به سازمان مجاهدين آن‌قدر حساس هستند كه دست از‌سر كسي كه حتي نفس مجاهدين به‌او خورده باشد برنمي‌دارند و اين نشان مي‌دهد كه براي اين جريان در تحولات آينده نقش تعيين‌كننده قائل هستند».

اگر به‌سياست خارجي رژيم هم در اين ايام نگاه كنيم، به‌وضوح در‌مي‌يابيم كه مقامات رسمي رژيم مثلاً ‌در‌قبال عراق يا تركيه و هم‌چنين پاكستان به‌غايت سر‌به‌راه و خويشتندار شده‌اند كه بيش‌از پيش مبين ترس و وحشت آنهاست.

در‌مورد برخوردشان با تركيه خودشان مي‌گويند: «موضع [وزارت خارجه] در گفتگو با تركيه به‌شدت تدافعي و براساس اصل «ذلت» و نه «عزت» بود! آقايان [وزارت خارجه] براي دادن امتياز رفته بودند، تعبيري كه در گزارشها وجود دارد، امضا شدن يك‌قرارداد «يك‌طرفه» است. آدم ياد قراردادهاي گلستان يا تركمانچاي با اعقاب همين تركها مي‌افتد».

در‌مورد عراق اين‌بار نه‌فقط از شيهه‌كشيدنهاي امام‌جمعه‌هايي به‌مانند يعسوبي و زرندي خبري نيست، به‌عكس اگر ديده باشيد امام‌جمعهٌ سمنان گفت كه خيلي «از مسئولين محترم سپاسگزاري مي‌كنيم كه عكس‌العمل عراق نشدند»!

در اين‌ميان خاتمي كه بنا‌بر خبرهاي موثق در بحبوحهٌ تظاهرات دانشجويان و قيام مردم تهران از ولي‌فقيه التماس‌دعاي دخالت و جمع‌و‌جور كردن قضايا را داشت، از آن‌روز به‌بعد پيوسته خودش را به ولي‌فقيه نزديكتر مي‌كند و بر ابعاد كرنش مي‌افزايد.

ولي‌فقيه، اما، در‌عين دست كشيدن به‌سر‌و‌ريش «رئيس‌جمهور عزيز»، از يك‌سوء‌قصد جدا‌سازي خاتمي از اطرافيان و جريان استحاله‌طلب دروني رژيم ترس دارد و از سوي ديگر با حواس‌جمعي كامل دارد ميز خود را مي‌چيند و گارد دفاعي رژيم خود را تكميل مي‌كند. به‌اصطلاح دارد خط مي‌بندد تا در مقابله با خيزشها و قيامهاي ديگر كنترل اوضاع را از‌دست ندهد. به‌اين‌ترتيب خامنه‌اي، هم به‌طور اعلام‌شده و هم به‌صورت اعلام‌نشده، عمدهٌ توجهاتش بر‌روي بسيج و سپاه و نيروي انتظامي و انواع و اقسام مانورهاي سركوبگرانهٌ شهري متمركز است. بچه هم نيست و خيلي هم خوب مي‌داند كه نه داستان خاتمي و جريان استحاله‌طلب دروني نظام پايان يافته و به‌سرانجام رسيده است و نه‌خطر تكرار قيام تهران و تبريز و وقايع مشابه آن منتفي شده است. هم‌چنين مي‌داند كه در انظار بين‌المللي نيز نه‌خاتمي و نه‌كل رژيم ارزش و استحكام قبلي را دارد. البته در اين‌اثنا خامنه‌اي توانست گريبان خود را از‌دست رقبا بر‌سر ماجراي قتلها و كوي دانشگاه كه دستاويز آنها شده بود، عجالتاً‌بيرون بياورد، به‌نحوي‌كه دو‌سه‌روز پيش در ديدار با خاتمي، مي‌گفت نگذاريد كه در‌برابر مسائل اصلي و به‌خصوص مسائل اقتصادي كه «مهمترين مسأله» است، «يك‌مسألهٌ فرعي را تحميل كنند» و مي‌پرسيد «حالا مسألهٌ عمدهٌ كشور واقعاً‌مسألهٌ اين چند‌تا قتل است؟ ما يك‌وزارت اطلاعاتي داريم، يك‌دستگاههايي داريم، يك‌مسئوليني داريم، خوب، مي‌نشينند حل بكنند»!

ده سؤال و جواب مهم

حالا بگذاريد چند سؤال پايه‌يي را كه نتيجه‌گيريهاي مسلمي هم با خود دارند، مطرح كنيم. البته مي‌توان درمورد اين سؤالات بحث و گفتگوي بسيار كرد كه حتماً‌خودتان در نشستهايتان به‌آن بپردازيد تا در فرصت ديگري يكايك آنها را بيشتر تشريح كنيم:

یک ـ آيا روشن شد كه رژيم آخوندي برخلاف همهٌ ادعاهاي رژيم و هياهوي جبههٌ داخلي و بين‌المللي حفظ و استحالهٌ نظام، ثبات و قرار ندارد و بسيار متزلزل است؟

جواب مسلماً‌مثبت است و اين فقط حرف ما نيست. حالا ديگر خيليها در خارج از طيف مقاومت هم بر آن تأكيد مي‌كنند.

دوـ آيا به‌اثبات رسيد كه خاتمي و دعاوي استحاله‌طلبانهٌ او براي رژيم آخوندي، نه‌جرعهٌ حيات بلكه مسلماً يك‌جام‌زهر سياسي بوده است؟

فكر نمي‌كنم در جواب مثبت اين سؤال هم ديگر ترديدي وجود داشته باشد.

اگر هم كسي ترديد دارد، مي‌تواند به اوراد و اذكار امنيتي خاتمي در اين ايام و نيز به‌سرساييدن او در‌برابر مقام ولايت و هم‌چنين به نامهٌ فرماندهان سپاه و بالاتر از همهٌ اينها به‌قيام دانشجويان و مردم تهران و تبريز و ساير نقاط مراجعه كند…

سه ـ آيا به‌اثبات رسيد كه عمليات و ضربات نظامي مجاهدين طي اين مدت باعث تضعيف كل رژيم و به‌ويژه باند غالب آن شده و ادامهٌ وضع موجود و كجدار و مريز باندهاي حكومتي با يكديگر براي بقاي نظام را ناميسر و بحران دروني رژيم را به‌سود مردم و مقاومت تشديد كرده است؟

در اين‌جا هم جواب مسلماً‌مثبت است و آن‌را به‌وضوح مي‌توان از انبوه جيغ‌و‌دادهاي جناحين نظام و عرعريات بلا‌انقطاع آنها دريافت.

چهار ـ آيا روشن شد كه عمليات درخشان مجاهدين طي اين‌مدت به تحولات سياسي جامعه سمت‌و‌سوي قهر و قيام و سرنگوني داده و به بارور كردن پديدهٌ جديدي در زير چتر مقاومت مسلحانه و ارتش آزاديبخش رهنمون گرديده است؟

جواب اين سؤال را هم جوانان مجاهد و مبارز در تهران و تبريز و شهرستانهاي ديگر، با درهم كوبيدن تمامي مظاهر حاكميت پليد آخوندي، دادند.

پنج ـ آيا رژيم به‌دوران پاياني و مرحلهٌ سرنگوني رسيده است؟

جواب اين سؤال هم قطعاً‌مثبت است. زيرا ولي‌فقيه به‌هرحال بايد تعيين تكليف كند. قيام تهران همين ضرورت را با وضوح هرچه تمامتر به‌نمايش گذاشت. بنابراين صرفنظر از هر‌نوسان مفروض، از آن‌جا كه در نظام آخوندي ولايت‌فقيه دست از هژموني برنمي‌دارد، پس بايد چاره‌يي بينديشد و با‌توجه به‌سرفصلهايي مانند انتخابات مجلس و انتخابات رياست‌جمهوري به‌تعيين تكليف مبادرت كند. اما از آن‌جا كه راه‌حل سياسي ندارد، پس چاره‌يي جز توسل به‌شيوه‌هاي خميني باقي نمي‌ماند. شليك موشكهاي اسكاد به‌قرارگاه اشرف، هم‌چنان‌كه دستور سركوب قاطع تطاهرات دانشجويان و قيام مردم تهران، در همين راستا قابل تفسير است.

شش ـ آيا شكاف و شقهٌ دروني رژيم و عملكرد جام‌زهر به‌پايان رسيده و رژيم آخوندي از ترس سرنگوني به‌تعادل قبل‌از 2‌خرداد‌76 باز‌مي‌گردد؟

خير، زيرا قيام تهران ضربه‌يي بود كه كل رژيم را دچار لرزهٌ سرنگوني كرد، هرچند براي رفع خطر سرنگوني ناگزير در چارچوب منافع مشتركشان بايد همگرايي داشته باشند و به‌خصوص ظواهر را مراعات كنند. يادتان هست كه در مهرماه سال76 درمورد بمباران قرارگاههاي ارتش آزاديبخش، وزير دفاع رژيم، پاسدار شمخاني، گفت بر‌سر بمباران قرارگاههاي مجاهدين همه‌شان، از خاتمي و خامنه‌اي تا بقيهٌ سردمداران رژيم، همه با‌هم بوده‌اند و كسي حرفي نداشته است. حتماً از ترس باز‌هم مراعات مي‌كنند، اما منطق مرحلهٌ سرنگوني تشديد بحران در صور مختلف است.

هفت ـ آيا تظاهرات دانشجويان و قيامهاي مردمي نشانهٌ درهم شكستن طلسم اختناق است و رژيم آخوندي هم مثل رژيم شاه در مرحلهٌ پاياني، ديناميسم و توان سركوب و شكنجه و اعدام ندارد؟

خير، برخلاف رژيم وابستهٌ شاه كه ديناميسم خود را از آمريكا مي‌گرفت، رژيم آخوندي هرگاه كه لازم باشد و تا آخرين روز حياتش از سركوب و شكنجه و اعدام ابايي ندارد و روزي كه به‌هر‌دليل فاقد اين توانمندي باشد و طلسم اختناق در‌هم شكسته باشد، در آن‌روز اين رژيم ديگر وجود ندارد.

هشت ـ آيا سناريوي پاياني و سرنگوني رژيم مي‌تواند مشابه مرحلهٌ پاياني رژيم شاه مبتني بر قيام توده‌هاي ميليوني مردم با دست‌خالي باشد؟

خير، زيرا حضور مستمر توده‌هاي مردم مقدمتاً‌ملازم با درهم شكستن طلسم اختناق است و اين‌كه ديگر رژيم ديناميسم و توان سركوب نداشته باشد.

نوـ آيا عزم جزم رژيم و همهٌ باندهاي آن به‌معناي اين است كه ديگر خيزش و قيامي در كار نخواهد بود؟

خير، تا اين رژيم هست و به‌خصوص در مرحلهٌ پاياني با همهٌ شكاف و شقه‌هاي اجتناب‌ناپذيرش، پيوسته احتمال و فرصت براي بروز نارضايتي و خشم و قهر مردم وجود دارد و قيامهاي بزرگ و كوچك در تقدير هستند. خامنه‌اي خودش هم به‌زبان معكوس بعد‌از قيام تهران گفت «هر‌آني احتمال توطئه و فتنه است».

 نتيجه آن‌كه از يك‌طرف، نبايد به‌نقش عنصر اجتماعي و قيامهاي مردمي كم‌بها‌داد و نقطه عطف قيام تهران را ناديده گرفت. به‌دليل شقه و شكافهاي رژيم در مرحلهٌ پايانيش، پيوسته احتمال و فرصت بروز خشم و قهر مردم و قيامهاي بزرگ و كوچك وجود دارد. اما از طرف ديگر نبايد به‌ نقش عنصر اجتماعي در شرايط خفقان آخوندي پربها داد و نقش آن را در سرنگوني عمده و مطلق كرد، كه گوئيا سرنگوني از آن طريق و مانند سناريو زمان شاه، صورت خواهد گرفت: زيرا به‌دليل سركوب و طلسم اختناق رژيم آخوندي، حضور مستمر توده‌هاي مردم و استمرار قيامها و چشم‌انداز سرنگوني مشابه رژيم شاه، واقعي نيست.

ده ـ آيا در اين شرايط مي‌توان استراتژي ارتش آزاديبخش ملي را با قيام اجتماعي جايگزين نمود؟

 خير هرگز. از‌قضا تجربهٌ قيام تهران يك‌بار ديگر به‌وضوح ثابت نمود كه ارتش آزاديبخش ملي ابزار سرنگوني است و قيامها نهايتاً در زير چنين چتري به‌ثمر مي‌رسند، هم‌چنان‌كه نيروي مكمل و پشتيبان اين ارتش را تشكيل مي‌دهند و در حقيقت عمق استراتژيكي آن هستند. در گذشته راجع به‌تلفيق و پل‌زدن بين عنصر نظامي با عنصر اجتماعي (در داخل كشور) بسيار صحبت كرده‌ و آن‌را پل راهگشاي پيروزي توصيف كرده‌ايم.

از طرف ديگر تكامل مبارزهٌ سياسي و نظامي از زمان شاه تا امروز، بيش‌از پيش بر اعتبار اين استراتژي مي‌افزايد.

خواهران و برادران

به‌خوبي مي‌دانيد كه تكامل مبارزهٌ سياسي و نظامي در هر‌جنبش و انقلاب اصيل و مردمي بدون پيشرفت ايدئولوژيك و ارتقاي تئوري انقلابي امكان‌پذير نيست. در اين مسير، قدم‌به‌قدم ارزشهاي جديد خلق مي‌شوند.‌آن‌گاه اين ارزشها به‌صورت جمعي تثبيت مي‌شوند و به‌سنت جاري تبديل مي‌شوند. به‌نحوي كه گاه آدم تاريخچه و مبدأ آنها را فراموش مي‌كند.

اگر يادتان باشد در سال1350 و 1351 با اولين شهيد (احمد رضايي) و اولين‌سري اعدامها سنت و فضيلت شهادت جاري و تثبيت گرديد. بعداً مجاهدين تا آخرين‌نفر از مسأله شهادت عبور كردند، به‌نحوي كه نخستين خصوصيت هر‌مجاهد خلق شهادت‌پذيري آگاهانه و آزادانهٌ او در نبرد با دشمنان خدا و خلق است.

حالا ديگر هركس كه به ارتش آزاديبخش مي‌پيوندد، قبلاً اين مسأله را پذيرفته والا به‌اين‌جا نمي‌آمد. به‌اين‌ترتيب سنتهاي تكاملي جاري مي‌شوند…

 اكنون هم اين خواهرانتان در شوراي رهبري، نخستين زنان مجاهدي هستند كه به‌نحوي جاودانه با آتشباري و تهاجم حداكثر، ارزشهاي ايدئولوژي فرديت و جنسيت را سرنگون و ارزشهاي انقلاب رهاييبخش مريم را در سازمان مجاهدين خلق ايران، جاري و تثبيت نموده و به‌عنوان ستونهاي ايدئولوژيكي مجاهدين و انقلاب مريم، سازمان را وارد دوران جديدي كردند.

خودتان در صحبتهايتان مي‌گوييد كه با انتخاب اين مسئول اول جديد، گويي كه يك‌ضربه‌يي به‌دستگاه ارزشي شكل‌گرفته در ذهنتان وارد مي‌آيد. يك‌چيزهايي مي‌ريزد و يك‌چيزهايي به‌جاي آن مي‌نشيند. اين كه خواهران مسئول شما خودشان به‌صلاحيت خواهراني كه از خودشان در سلسه‌مراتب تشكيلاتي پايين‌تر بوده‌اند گواهي مي‌دهند و آنها را بالاي سر خودشان مي‌گذارند، معنيش اين است كه يك‌ارزش جديد خلق مي‌شود، تثبيت مي‌شود و همه را تحت تأثير قرار مي‌دهد.

 من ساعت2 بعدازظهر روز 11‌بهمن سال‌1350 خوب يادم هست كه توي سلول عمومي زندان اوين بوديم. يك‌راديو گوشي را كه قاچاقي وارد زندان كرده بوديم، لاي خميرهايي كه از نان كنده بوديم جاسازي كرده بوديم و هر‌روز به‌نوبت يكي لاي‌پتو خودش را به‌خواب مي‌زد و اخبار راديو را گوش مي‌كرد و به‌بقيه مي‌گفت.

آن زمان دقيقاً يادم هست كه «شهردار» سلول (كسي كه از‌ميان خودمان براي رتق‌و‌فتق امور صنفي تعيين مي‌كرديم) همين برادر مجاهدمان محمد سادات‌دربندي بود. نوبت گوش‌كردن راديو هم با شهيد علي ميهندوست بود كه يك‌مرتبه پتو را كنار زد و گفت «احمد شهيد شد!» گفتيم چي؟ گفت احمد رضايي شهيد شد! و اين شهيد اول مجاهدين بود.

نحوهٌ شهادت احمد و خبرهايي كه خود رژيم در‌مورد نارنجك كشيدن او پخش كرد و اين‌كه مي‌گفتند دو‌تا از سربازجوهايي كه براي دستگيريش رفته بودند در‌اثر انفجار نارنجك احمد كشته شدند، يك‌مرتبه جو را در‌ميان مجاهدين و حتي هواداران مجاهدين به‌كلي تغيير داد.

در همان سلول خودمان دقيقاً يادم هست كه ظرف پنج‌دقيقه صحنه عوض شد. اول همه بلند شدند نشستند. براي مدتي سكوت حاكم بود. سعيد (محسن) كه در جمع ما بود، گفت بلند شويد و دو‌به‌دو بايستيم. مثل اين بود كه مي‌خواهيم صبحگاه يا شامگاه داشته باشيم. درحالي كه اصلاً آن‌زمان صبحگاه و شامگاهي در كار نبود. يك‌دفعه شكل و آرايش تغيير كرد. فردا صبح، ديگر اين مجاهدين، آن مجاهدين ديروز نبودند…

همين‌طور يادم هست كه اولين‌باري كه با لنچ از‌طريق بندر لنگه و كنگ براي آموزش نزد فلسطينيها رفتيم، باز فضايي در جمع ما عوض شد.

اولين‌سري اعدامها در 30فروردين سال 1351 باز همين اثر را داشت. مجاهدين شهيد ناصر صادق، علي ميهندوست، علي باكري و محمد بازرگاني بودند. بعد هم در4خرداد محمد‌آقا (حنيف) و ديگر بنيانگذاران (سعيد محسن و اصغر بديع‌زادگان) همراه با محمود (عسكري‌زاده) و رسول (مشكين‌فام) به‌وسيلهٌ رژيم شاه تيرباران شدند. به‌اين‌ترتيب از 11بهمن‌50 تا 4خرداد‌51 و تا همين امروز كه مي‌بينيد، ارزش شهادت در‌ميان مجاهدين جا‌افتاده، تثبيت شده، گسترش يافته و به عمليات جاري تبديل شده‌است.

 برخي از برادران مي‌گفتند وقتي آدم ارزشهاي جديد خلق‌شده در مناسبات خواهران شوراي رهبري را مي‌بيند،‌به جلو پرتاب مي‌شود. آقاي گنجه‌اي هم گفت كه اولاً، احساس مي‌كند سنتهاي توحيدي دارد احيا مي‌شود. آخر، اين وعدهٌ صريح قرآن است كه مي‌گويد خدا كساني را كه در راه او مجاهدت كنند در مسير خودش هدايت مي‌كند. يعني خدا تضمين كرده و تصريح كرده كه امكان ندارد كسي مجاهدت بكند ولي هدايت نشود. ثانياً، گفت كه صحبتهاي صادقانه و فروتنانه‌ٌ خواهر نسرين و خواهر تهمينه و ديگر خواهران شوراي رهبري، مراتب جديدي از اخلاص و ارزشهاي توحيدي است و چنين رسمي در‌ميان بالاترين مراتب عرفاني هم نبوده كه كسي به‌فضيلت و برتري ديگراني كه چه‌بسا پايين‌تر از او باشند، اين‌طور گواهي بدهد.

 خوب، بر همين‌اساس، دستيابي به‌ارزشهاي جديد، همان هدايت و بركت و رحمت خدا در حق مجاهداني است كه در مسير او و خلق او از همه‌چيز خود مي‌گذرند، خونش را مي‌دهند، رنج اين راه را با گوشت و پوست خود لمس مي‌كنند، اين شهيدان و اين مجروحان را مي‌دهند، از بمبها و موشكها و خودروهاي انفجاري دشمن باكي ندارند، در‌برابر شكنجه‌ها و شقاوتها و اعدام و قتل‌عام مقاومت مي‌كنند. در كارشان اهل شيله‌پيله و فرصت‌طلبي و ميوه‌چيني و نان‌به‌نرخ روز خوردن نيستند، بر‌سر اصول مبارزاتي و آرمانيشان و بر‌سر حقوق مردم سازش نمي‌كنند.

از بركات و آثار همين مسير است كه شعارتان اوج و اعتبار مي‌يابد و در خيزشها و قيامها، جوانان به‌پاخاسته شعارهاي شما را ـ‌كه در يك‌كلام شعار سرنگوني است‌ـ سر‌مي‌دهند. از آثار ديگرش اين است كه در زمينهٌ عملياتي و نظامي مي‌توانيد در يك‌شب دشمن را در كرمانشاه و اهواز و دزفول در‌هم بريزيد و كلافه كنيد. حال اگر آثار سياسي و نظاميش اين است؛ اگر اثرش اين است كه راه‌حل انقلابي بر راه‌حل ارتجاعي و استعماري پيشي مي‌گيرد؛ اگر اينها آثار و بركاتش در زمينهٌ نظامي و سياسي‌ است؛ قطعاً بركت و آثارش در زمينهٌ ايدئولوژيك و رسيدن به‌ارزشهاي جديد كه مهمتر و بالاتر است.

اگر يادتان باشد، چند‌سال پيش كه مريم در پاريس بود، در يكي از نشستها يك‌شب كامل راجع به‌فروغ جاويدان صحبت مي‌كرديد. بچه‌ها درمورد آثاري كه عمليات فروغ جاويدان در داخل مردم برجا گذاشته بود، صحبت مي‌كردند. از آثاري كه عمليات در سراسر منطقه داشت تا بازتاب كارهايي كه رژيم مي‌كرد. حتي نمايشگاههايي كه وزارت اطلاعات جور مي‌كرد و خودروهاي نظامي منهدم‌شدهٌ ارتش آزاديبخش در جريان عمليات را اين‌طرف و آن‌طرف مي‌برد و در شهرهاي مختلف به‌نمايش مي‌گذاشت، باعث مي‌شد كه بسياري به‌فكر پيوستن به ارتش آزاديبخش بيفتند. خيلي از رزمندگان مي‌گفتند كه بعد‌از فروغ آمده‌اند و دليلش اين بوده كه مردم منطقهٌ عمليات فروغ جاويدان از مجاهدين خيلي تعريف مي‌كردند. حتي مواردي بود كه پدر و مادرهاي پير با ديدن صحنه‌هاي فروغ، برانگيخته شده و به‌نوجوانان خود گفته بودند بلند شو برو به‌ارتش آزادي و در اين‌جا نمان!

خوب، اينها آثار سياسي‌ـ اجتماعي عمل انقلابي و صالح در راه خداست. اما در رأس دستاوردهاي هرعمل صالح و كاكل آن، آثار و دستاوردهاي ايدئولوژيك است. با اين تفاوت كه نتايج مادي و نظامي و سياسي، ملموس و بلافاصله قابل مشاهده است. حال آن‌كه دستاوردهاي ايدئولوژيك بغرنج‌تر و پيچيده‌تر است. اما واقعيت اين است كه ثمرهٌ 120‌هزار خون و بركت ماندگار آن، همان طاق ايدئولوژيكي و دستاورد تعميق‌شونده و تثبيت‌شونده و جاري‌شونده و گسترش‌يابندهٌ آن است كه در‌ميان مجاهدين به‌سنت تبديل مي‌شود و همگي از آن عبور مي‌كنند و خودش پايه‌يي مي‌شود براي حركتها و جهشها و رسيدن به‌دستاوردهاي بعدي…

در تاريخ اسلام و تشيع انقلابي، مسألهٌ ‌مبازرهٌ مسلحانه را امام‌حسين براي همهٌ پيروانش اساساً حل كرده است، والا بايد انبوهي كتاب زير‌بغلمان مي‌زديم و هي دربارهٌ اين كه «عنصر عيني هست» يا «عنصر ذهني نيست» سرگرم جدلهاي بي‌حاصل مي‌شديم و در‌سر هيچ بزنگاهي نمي‌توانستيم تضاد حل كينم. منظورم اين نيست كه كتابها يا اين بحثها بد است يا به‌هيچ‌وجه نمي‌خواهم بگويم كار بدون مطالعه و تحقيق و بدون حساب و كتاب بكنيم، هرگز. اتفاقاً بنيانگذار مجاهدين مي‌گفت براي يك‌گرم عمل درست، بايد ابتدا به‌اضعاف فكر كرد. اما اين يك‌چيز است و دور باطل بحثهاي بي‌حاصل چيز ديگر، چون بحث و جدل حدي دارد و ما هم كه روشنفكران بي‌عمل و غيرمسئول نيستيم.

اين‌جاست كه مي‌بينيم سنت عاشوراي حسيني، مسألهٌ مبارزهٌ‌ مسلحانه را به‌طور تاريخي و به‌صورتي كاملاً قابل فهم براي ما حل كرده و تمسك به‌آن، ما را فرسنگها به‌جلو پرتاب مي‌كند، حال آن‌كه نبودن چنين سنتي و چنين ارزشي، باعث در‌جا‌زدن و فرسنگها عقب‌ماندگي مي‌شد.

الان هم وقتي صحبت از پرتاب به جلو يا عقب‌ماندگي نسبت‌به ارزشهاي جديد شوراي رهبريتان مي‌كنيد، درواقع به جهش و پيشرفتي اشاره داريد كه در خلق ارزشهاي جديد رخ داده و هركس مي‌تواند به‌سرعت ـ‌حتي در يك‌شب و در يك‌نشست‌ـ از آن عبور كند و ارزشهاي جديد را كسب كند. كما‌اين‌كه من شنيده‌ام نشستهاي مربوط به انتخاب مسئول اول از اين‌بابت خيلي پربار بوده است.

در‌هر‌حال، واقعيت اين است كه انقلاب مريم و آن‌چه درباره‌اش مي‌گوييم بسيار جدي است. قرآن مي‌گويد: «اليه يصعد الكلم الطيب». يعني كلمات حقه، كلمات طيب و پاك و پاكيزه به‌جانب خدا و به‌جانب اهداف خدايي و مردمي صعود مي‌كنند و بلندآوازه مي‌شوند. راهي را كه 34‌سال پيش بنيانگذاران مجاهدين آغاز كردند، از همين كلمات طيبه بود كه خدا و قانونمندي تكامل آن را بالا برد و تا به‌اين‌جا گسترش داد. انقلاب مريم هم از كلمات طيبهٌ تاريخچهٌ مجاهدين است كه هيچ رنگي از دوگانگي ندارد و تماماً در راه خدا و خلق خداست. مايه‌وقيمتش را هم اول خود مريم و بعد همهٌ شما داديد. و راستي در كجاي دنيا و در كجاي تاريخ سابقه دارد كه چنان‌كه گفتم از ده‌سال پيش زنان و مرداني اين‌چنين از همسر و زندگي خانوادگي گذشته باشند، نه از‌سر رياضت و زهد يا هر‌سوداي دنيوي ديگر، بلكه در راه خدا و خلق خدا و در راه استمرار و اعتلاي مقاومت و مجاهدت در‌برابر ارتجاع و دجاليت و شرك مجسم دوران.

بله، يك‌نسلي بلند شده، خونش را داده، جانش را داده، عواطفش و همه‌چيزش را داده تا با دجالگري و دروغ و سركوب و شقاوت خميني چنگ‌در‌چنگ شود و آزادي و رهايي خلقش را محقق كند. خوب، ما مي‌خواهيم از اين منبع و از اين سرچشمهٌ طيب و طاهر بيشتر برخوردار شويم، بيشتر راندمان داشته باشيم، بيشتر به‌دشمنمان ضربه بزنيم. منظور شوراي رهبري شما همين است، تكان خوردن براي همين است، براي افزايش حاصل كار و توليد مجاهدين است. براي افزايش محصول رزم و رنج و خون شهيدان و رزمندگان است.

در همين مسيراست كه مجاهدين توانسته‌اند با فديه و فداي مستمر، از رجس و پليدي شاه و شيخ بركنار و منزه بمانند.

هم‌چنان كه در كارگاه عطرسازي جوهرهٌ گلهاي معطر متصاعد مي‌شود و فشردهٌ آن به‌صورت عطر خوشبويي گردآوري مي‌شود، حاصل اين پرداخت و اين مجاهدت ده‌ـ‌پانزده‌ ساله هم طبعاً تصعيد مي‌شود و به‌صورت ارزشهاي نوين، شما و مبارزهٌ شما را هرچه خالص‌تر و هرچه نافذتر و براتر مي‌كند. حالا يك‌ارزشي خلق شده مثل روز اولي كه اولين مجاهد شهيد شد. آن‌روز يك‌احمد رضايي بود، حالا شده است 120هزار احمد. اين راهي است كه همهٌ ‌مجاهدين رفتند و مي‌روند. پس ارزشي كه امروز خلق شده بايد تكثير شود و گسترش پيدا كند.

در همهٌ كارها همين‌طور است. در گسترش و پيشرفت مبارزهٌ چريكي همين‌طور بوده است. اول يك‌تيم در شرايط سخت و دشوار عمليات چريكي را تدارك مي‌بيند و دست به‌عمليات مي‌زند. بعد راه عمليات باز مي‌شود و خيليها به‌سرعت آن را طي مي‌كنند. در جنگ آزاديبخش هم همين‌طور، اول يكانهاي جديد‌التأسيس از نيروهاي آزاديبخش مجاهد خلق با يكانها و نيروهاي منظم دشمن چنگ‌درچنگ شدند، جنگيدند و شهيدانش را دادند و فنون نبرد را در‌عمل آموختند. بعد ارتش آزاديبخش با يكانها و معاونتهاي ستادي و سازمان رزم پيچيده‌تر شكل گرفت. هميشه در دفعهٌ اول، كار سخت است و نيروي خاصي براي بن‌بست‌شكني لازم است، اما وقتي راه گشوده شد يا وقتي كه يك‌ارزش خلق و تثبيت شد، ديگر باسرعتي غيرقابل قياس با دفعهٌ اول، مي‌توان آن را تكثير كرد و گسترش داد.

حالا در شوراي رهبري شما، حرف اين است كه با ارزشهاي جديدي كه محقق شده، جرثومهٌ ايدئولوژي تبعيض جنسي و فرديت بهره‌كشانه (و نه فرديت بي‌همتاي انساني) و سوداي «نام‌و‌نشان» و «كرسي» بايد سرنگون و نابود شود. اين‌طور هم نيست كه «ضد‌ارزشها»ي ارتجاعي وبهره‌كشانه براي يك‌عده حرام و براي عدهٌ ديگري حلال باشد. قبل‌از همه براي خود شوراي رهبري حرام است. واقعيت اين است كه بعد‌از حل مسألهٌ شهادت و بعد‌از گذشتن مجاهدين از خانه و خانواده، مسلماً اين ارزشهاي جديد يك‌مدار بالاتر است و هم‌چنان كه خودتان مي‌گفتيد، هر‌مجاهدي را تكان مي‌دهد و دگرگون مي‌كند.

يك‌روز گفتيد انقلاب دروني، حالا محصول آن انقلاب را مي‌بينيد. ‌يك‌روز گفتيد هم‌رديفي و تكثير خواهر نسرين، امروز محصولش را مي‌بينيد. اينها همه واقعي بودند. حالا كه از ارزشهاي جديد صحبت مي‌كنيد، اين هم واقعي است و قطعاً محصول خودش را درنبرد با دشمن خواهد داشت.

اين كه خانم‌مرضيه اين‌طور در منتهاي فروتني و علاقمندي از شما و ارزشهاي شما و از خواهر‌نسرين و خواهر‌تهمينه صحبت مي‌كند، خودش بيانگر اشتياق جامعهٌ ايران، مخصوصاً زنان ايران، نسبت‌به اين ارزشهاي رهاييبخش است. ضمناً نياز به‌گفتن نيست كه ‌مرضيه هرگز اهل تعريف بي‌جا از كسي يا چيزي نبوده و اصلاً نيازي به اين كار نداشته و ندارد. هم‌چنان نيازي نداشته كه در آستانهٌ 75سالگي به منطقهٌ مرزي و به ارتش آزاديبخش بيايد. براي اين كه الحمدلله از همه‌چيز برخوردار بوده و پنجاه‌سال است كه مردم ايران او را مي‌شناسند و آن همه مورد توجه و محبت مردم بوده و هست. از آن طرف، اين همه تبليغات سوء عليه مجاهدين شده و مي‌شود و همه را هم ايشان شنيده و علاوه بر اين كاري نبوده كه آخوندها و اعوان و ‌انصار آخوندها براي اعمال فشار به‌خانم‌مرضيه نكنند. اما هيچ‌كدام از اينها نتوانسته و نمي‌تواند حق و حقيقت و ارزشهاي واقعي را بپوشاند و مانع روي آوردن انسانهاي آزاده به‌سوي اين ارزشها بشود.

پس، خلق اين ارزشها، بخش ضروري مبارزهٌ آرماني شما براي آزادي و رهايي خلقتان و ميهنتان است. مجاهدين براي تحقق حاكميت و آزادي مردمشان و براي دفاع از حيثيت آرمانشان ـ‌كه ارتجاع خميني كوشيده است آن را به‌لوث جنايتها و دجالگريهاي ارتجاعي و استثماري خود آلوده كند‌ـ به اين ارزشها چنگ مي‌زنند و در راه اثبات آن از همه‌چيز خودشان مي‌گذرند. در طول اين سالها، هيچ‌وقت هم نگفته‌اند و نمي‌گويند كه يك‌بار انقلاب كرديم و ديگر تمام شد. نه، اين انقلاب، كلمهٌ طيب و سرچشمهٌ جوشاني است كه پيوسته ارزشها و رهاوردهاي جديدي براي مقاومت و مبارزهٌ انقلابي شما به‌ارمغان آورده است. انفجار رهايي و شكوفايي انرژيهاي انساني و انقلابي نهفته در درون تك‌تك شما، با چاشني همين ارزشهاي جديد محقق مي‌شود.

15سال پيش در اواخر سال 63 در انقلاب مريم گفتيد كه رهايي زن به‌عنوان نقطهٌ عزيمت رهايي مرد سرآغاز يك‌انقلاب عظيم ايدئولوژيكي در صفوف شماست. هم‌چنين ده‌سال است كه اين انقلاب در درون مجاهدين بر‌دوش مرداني حمل مي‌شود كه «همه‌چيز» خود را در راه خدا و خلق در طبق اخلاص گذاشته‌اند. پس، مبالغه نيست اگر بگوييم كه اين مردان به‌راستي و عاري از هر‌مبالغه گوهرهاي بي‌بديل دوران مقاومت و مبارزهٌ ملت ايران در‌برابر مهيب‌ترين نيروي ارتجاعي تاريخش هستند.

چنين بود كه هيچ گردي از رجس و پليدي خميني بر دامن مجاهدين ننشست. حالا خودتان گواهي مي‌دهيد كه خواهران مسئول شما، و اي‌بسا همهٌ زنان و مردان مجاهد، به‌ستونهايي تبديل شده‌اند كه اين دستگاه ارزشي را بر‌پايهٌ صدق و فداي بيكران برقرار داشته و يك‌ظرفيت عظيم و يك‌گنجينهٌ بي‌بديل مبارزاتي را عرضه ميكنند. راستي كه داستان همان شجرهٌ طيبه‌يي است كه اصل آن ثابت و شاخه‌هايش در آسمان گسترده است و در هر‌زمان به‌بار‌و‌بر مي‌نشيند و شجرهٌ خبيثهٌ خميني را از بيخ‌و‌بن برمي‌كند.

با تبريك به‌ارواح طيبهٌ بنيانگذاران

و همهٌ جاودانه‌فروغها و شهيدان

با تبريك مضاعف به‌مريم و تبريك مجدد به‌همگي شما